خرید بک لینک

سلام صبح زیباتون بخیر.

این روزها با توجه به شرایط خونه که اصلا امکان دورکاری ندارم و شرکت هم که میام تمرکزم به شدت پایینه کلا حس میکنم زمان رو دارم از دست میدم. کارهایی که بهم تخصیص داده میشه رو انجام میدم و خروجی کارها هم اکیه ولی خب خودم میدونم خیلی بیشتر از اینا قبلا کار میکردم و خروجی داشتم انگیزه هام هم راستش خیلی پایینه هر شب تصمیم مبگیرم صبح که بیدار میشم فول انرژی باشم و روزم رو شروع کنم ولی خب صبح که میشه به مرور هی تا ظهر باز انرژیم میاد پایبن. دیشب آلنی میگفت یه هفته مرخصی بگیر برو پیش خانواده استراحت کن تا کار بازسازی تموم بشه بعد برگرد. گفتم نه دیگه تو این شرایط تنهات نمیذارم حداقل یه غذایی باشه بخوری غذای بیرون هم که نمیخوریم این روزها. اینقدر هم طبق پیش بینی مون با بدقولی آدمها مواجه شدیم که کار داره کش پیدا میکنه امیدوار بودم تا آخر هفته کلا کارهاش تموم بشه ولی الان کاشی کاری که قرار بود امروز بیاد هماهنگ نشد یعنی یه نفر قول داده بود که سه شنبه صبح اکیه ولی خب الان کلا جواب هم نمیده من نمیدونم کی میخوایم نه گفتن رو یاد بگیریم آخه. بابا همون اول بگو نه هم خودت خلاص بشی هم ما علاف نشیم. الان اگه کاشی کار پبدا بشه نهایتا دو روز کار داره تا تموم بشه.

تعداد مبتلاها تو شرکت بالاست و من هی در حال شستشو و ضدعفونی کرذن هستم و کلا هم میبینم چقدر همه شون بی خیال هستن صبحونه میخورن صبح ها آش میگیرن از بیرون هی وسیله رد و بدل میکنند یه سری هاشون که ماسک رو هم دل به خواه میزنند و هی داره تعداد مبتلاها داره زیاد میشه و هی مردم خسته از شرایط بی خیال تر میشن خدا به خیر بگذرونه برای همه.

تا اینجا رو چهارشنبه نوشتم.

الان صبح شنبه اول هفته است.

پنج شنبه باز کاشی کاری که قول داده بود خودش نیومد و یکی دیگه رو به جاش فرستاده بود که چون نمیدونستیم کارش خوبه یا نه کنسلش کردیم یعنی نمیدونم واقعا چرا یهو یه صنفی اکثریتشون یه رفتار مشابه پیدا میکنند به هر کی هم میگیم میگن کاشی کارها همه همینن. حالا این پیمانکارمون هم که کلی هم پول گرفته کلا خودش رو کشیده کنار که کاشی کاری به من ربطی نداره میگم باشه بابا پولش با ما ولی تو باید بتونی چند تا کاشی کار معرفی کنی به ما دیگه. دو روز هم بدون اطلاع ما به خودش مرخصی داده آقا!!! خلاصه پنج شنبه باز کار شروع نشد منم دیگه از وضعیت گرد وخاک خونه خسته شده بودم پاشدم آشپزخونه رو مرتب کردم. آلنی رفت دنبال سفارش شیرآلات که اوایل هفته داده بودیم و طرف هی امروز و فردا میکرد یعنی اصلا اینقدر ریلکس دروغ میگن و با اعتماد به نفس که آدم اول به خودش شک میکنه. چهارشنبه قرار بود بریم تحویلشون بگیریم صبحش زنگ زده جنس از انبار اومده عصر میتونید بیاین بگیرین عصرش تو یه ترافیک کلافه کننده رفتیم تا اونجا بعد طرف میگه نه هنوز جنس نرسیده!!! شما برین من خودم شب هر موقع شد با آژانس میفرستم براتون اومدیم بیرون به آلنی گفتم من میدونم این امشب نمیفرسته. شب هم هر چی بهش زنگ وپیام زدیم دیگه جواب نداد پنج شنبه صبح هم جواب تلفن نمیداد آلنی در نهایت رفت جلوی در مغازه اش طرف باز اومده قسم و آیه که جنس ها یه سری هاش رو پبدا نکردم یعنی من اینقدر حرص میخورم از این دروغگویی آدمها برای چیزهای بی ارزش که حد نداره. میگم بابا جان کافی بود روز اول بگی جنس ندارم اون روز نگفتی پول رو گرفتی باشه روزهای بعد که ما پیگیری میکنیم بگو جنس گیرم نیومده حالا اون روزها هم نگفتی بابا لامصب عصر چهارشنبه ما اومدیم چرا میگی جنس رو از انبار بار زدن دارن میارن خب بگو پیدا نکردم. خلاصه پنج شنبه صبح از مجموع پنج تا سفارشمون دو تاش رو آورده بود یکیش رو به صلاحدید خودش یه برند دیگه آورده بود اصرار هم داشت خودتون گفتین حالا تو فاکتور برند رو قید کرذیم ها کل بقیه شیرآلات هم اون برند هست ولی باز طرف اصرار داره حتما دروغ بگه. باز قسم و آیه که من فردا حتما براتون جور میکنم و خلاصه اینکه هنوزم که هنوزه به جز همون دو قلم بقیه رو هنوز تحویل نداده طرف! ای لعنت به همه آدمهای دروغگو. واقعا تو این مملکت ... با این سیستم فشل هر کی میره تو کار بعد از یه مدت کل خصوصیات اون صنف رو میگیره من نمیگم اینا ذاتا آدمهای بدی هستند ولی سیستم فاسد داره همه رو یه شکل میکنه.

خب عرضم خدمتتان که هر دم از این باغ بری میرسد! وسط اون غرغرهای بالا آلنی خبر داد بهم که یه ماشینی با سرعت از یه دوربرگردون بدون توقف پیچیده جلوش و تصادف کرده و طرف که مقصر بوده و میدونسته اول پیاده شده شلوغ کاری درآورده و آلنی که داشته به افسر زنگ میزده طرف در حالی که خانواده اش و از جمله یه بچه هم تو ماشینش بوده سوار شده و فرار کرده. واقعا نگران نسل بعدی هستم نگران بچه هایی که آدمهایی مثه این آقا دارن تربیت میکنند و کارهایی که دارن بهشون یاد میدن و میدونم که الان کلی هم فکر میکنه زرنگ بازی درآورده. واقعا به نظرتون آیا وجدانی تو جامعه مون مونده؟ دیگه حس میکنم از هر نظر که نگاه میکنیم به قهقرا رفته ایم و فقط یه عده الکی داریم دست وپا میزنیم بقیه ولی شرایط رو پذیرفتن و همراه شدن با همون موج بی وجدانی. همه اش دارم فکر میکنم چکار باید بکنیم تو این جامعه که نه خل و دیوونه بشیم از دست این درگیری های هر روزه نه خدایی نکرده خودمون هم به همون بی وجدانی ها مبتلا بشیم. بعضی وقتها حس خفگی بهم دست میده از فکر کردن به این همه مشکلات. حالا آلنی زنگ زد افسر اومد منم رفتم پیشش افسره اومده میگیم دوربین هست پلاک رو در بیارین میگه به نتیجه نمیرسین دنبالش نرین میگم بابا پس این دوربین واسه چیه مدل ماشین رو که میدونیم ساعت تصادف هم مشخصه باید بشه چککرد دیگه اینطوری که نمیشه. بعد گفت من براتون گزارش مینویسم برین بیمه بدنه خودتون اینجا ایرانه دنبال این کارها نباشین بعدش هم که فهمیدیم آقا دنبال رشوه است به روی خودمون نیاوردیم. گزارش رو گرفتیم ازش اومدیم حالا اومدیم میبینیم مهر نزده گزارشش رو. دیگه نمیدونم مهر رو بزنه در ادامه یا همون دنبال رشوه باشه و مجبور بشیم کلا از خیر بیمه خودمون هم بگذریم. هر سال کلی پول بیمه بدنه میدیم اینم وقتی که لازممون میشه هزار تا بامبول داریم. بله دوستان اینجا ایران است و به قول خودشون هر کی دوست نداره جمع کنه از اینجا بره!! مقصر ماهاییم که موندیم تو این مملکت چون اینجا ارث پدریه یه عده است و تا ته ته قهقرا نرن دست بردار نیستن از سر ملت.

برچسب: نویسنده: هلیا بهرامی تاريخ: چهارشنبه 19 آذر 1399 ساعت: 10:16

صفحه بندی