خرید بک لینک

سلام. به به از این هوای مطلب پاییزی نیلوبلاگ.

بیاین بگم که اوضاع خونه یه وضعیه که نگو ولی من حالم خوبه وسط این همه شلوغی و بهم ریختگی. یادم نیست پست قبلی گفتم یا نه که ما تصمیم داشتیم یه سری تغییرات تو خونه انجام بدیم و اینقدر خونه رو دیر تحویلمون دادن که همه اش موند برای بعد اسباب کشی. یعنی کلا از تحویل تا اسباب کشی چهار روز زمان داشتیم که اولش گفتیم فعلا بیخیال تغییرات بشیم و به خاطر همین تو اون چند روز فثط کاغذدیواری اتاق و رنگ یه اتاق دیگه رو انجام دادیم ولی اومذیم خونه دیدیم نمیشه و حتما باید تغییرات حموم رو انجام بدیم. خلاصه اینکه الان وسط خونه پر از نخاله است و کل وسیله ها هم جمع شده تو یه اتاق و آشپزخونه. از هفته پیش کار شروع شده و پیمانکار قول داده نمطلب های نیلوبلاگتا دو هفته ای بهمون تحویل بده امیدوارم که حداقل دیرتر نشه دیگه. برای یه حموم فسقلی قریب به بیست تا طرح با آلنی دادیم که بتونیم بهترین حالت رو پیاده سازی کنیم ولی باز دیروز بعد از اجرا حس کرذیم اون چیزی که میخواستیم نشده و داشتیم به یه طرح جدید فکر میکردیم که دیگه در نهایت بیخیال شدیم هم زمان زیادی میخواست هم هزینه رو بیشتر میکرد هم اینکه یه قسمتش رو شک داشتیم که بعد از اجرا خوب دیده بشه یا نه. حالا تو این شلوغی بنده چکار میکنم صبح ها بین شش تا شش ونیم خودکار بیدار میشم اولش از پنجره یه نگاهی به آسمون میکنم و ابرهای خوشگل و آسمون آبی رو که میبینم یه لبخند میزنم و بلند میشم سریع آماده میشم. حالا نگم آماده شدن وسط اون همه شلوغی چه مکافاتی داره پیدا کردن جوراب و لباس و ...وسط یه تل از لباس کار آسانی نیست خلاصه بعد از پیدا کردن لباس ها و آماده شدن یه قهوه برای خودم میزارم بعد میریزم تو لیوان مخصوص قهوه ام یه اسنپ میگیرم و میرم پایین تا میشینم اول شیشه ماشین رو میدم پایین بعد الکل میزنم دستهام رو بعد با احتیاط ماسک رو میدم پایبن و قهوه ذو میخورم و انگار تازه ویندوزم میاد بالا هوای خنک میخوره به صورتم و مسیر جدید که هر روز یه چیز جدیدی توش کشف میکنم و قهوه ام که تموم میشه نزدیک محل کارم هستم معمولا هم یه ربع زودتر میرسمu2066☺️u2069 میام بالا اول وسیله ها رو میزارم میرم یه دور دستهام رو کامل میشورم بعد میام همه جا رو ضدعفونی میکنم دوباره میرم دست میشورم میام دوباره دستهام رو ضدعفونی میکنم و سیستم رو روشن میکنم و شروع به کار میکنم. آهان یادم رفت بگم معمولا صبح ها قبل راه افتادنم برنامه پلوپز رو تنظیم کرذم که برمیگرذیم غذا آماده باشه. دو و نیم که کارم تموم میشه دوباره ماشین مبگیرم میرم جلوی شرکت آلنی با هم میریم سمت خونه. جلوی خونه که میرسیم بوی برنج بلند شده و انگار یه نفر تو خونه منتظرمون بوده اول میریم تغییرات روزانه حموم رو چک میکنیم سریع خورشتی که از روز قبل آماده کردم رو گرم میکنم ناهارمون رو میخوریم. یه خرده استراحت میکنیم تو همون یه اتاق موجود و سرچ میکنم برای خریدها و کارها تا عصر که یه چایی میخوریم و اگه خریدی برای اون روز نباشه دوباره یه دور همه چیز رو که چندین برابر برآوردمون داره هزینه میبره حساب کتاب میکنیم هر سری هم بیشتر پول کم میاریم. خلاصه که روزهای سختی هستن ولی واقعا یاد گرفتم زندگی در خلال همین روزهای سخت در گذره و بهتر تا حد امکان با وجود همه سختی ها و استرس ها و دلهره ها ازش لذت ببریم.

بعضی وقتها هم آلنی یهو بهم میریزه که اصلا واسه چی مونذیم تو این مملکت و هی داریم دو دو تا چهارتا میکنیم تو این شرایط آخه. راست میگه روزهای سختی رو داریم همه مون میگذرونیم دارم فکر میکنم که کم کم داره یه سال میشه از اون موقع که روزهای خیلی سخت شروع شدن و هنوز هر روز داره اوضاع بدتر و بدتر میشه. یه سری عکس دارم دقیقا برای یه هفته قبل از آبان پارسال هی میرم میبینمشون و حسرت همون یه روز رو میخورم که داشتیم تو کوچه پس کوچه های پاییزی قدم میزدیم وکیف میکردیم بعد از اون انگار همه لحظات توام با یک غم درونی بوده برامون که با اینکه سعی کردیم باهاش کنار بیایم ولی خب نمیشه که نمیشه.

از کجا به کجا رسیدیم میخواستم مثلا از صبحهای دل انگیز بگم براتون ولی خب این پس زمینه همه لحظات این روزها هست و گریزی نیست فعلا.

ولی از اونجایی که به امید زنده ایم بی صبرانه منتظر اون روزی هستم که کار حموم تموم شه خونه رو مرتب کنیم و من برم یه دوش اساسی بگیرم بعد بیام بگم آخیش و یه قهوه بریزم و برم تو بالکن وایسم و قهوه رو در نهایت آرامش بخورم. اون روز خوب که برسه حتما میام بهتون خبر میدم قبلش کلی کوزتینگ داره تا به اون لحظه برسم

برای همه مون روزهای خوب و بهتری آرزو میکنم مواظب خودتون و عزیزانتون و حال دلتون باشین

برچسب: نویسنده: هلیا بهرامی تاريخ: چهارشنبه 19 آذر 1399 ساعت: 10:16

صفحه بندی