بعد از مدتها لپ تاپ رو آوردم که پست بزارم باهاش الان مدتهاست که همه کارهای وب رو با گوشی انجام میدم امروز دلم خواست
به یاد قدیمها که از تو خونه و با لپ تاپ پست میزاشتم و لیوان چایی جلوی دستم بود و موسیقی که پخش میشد هوای پاییزی که عاشقشم و پاهام که حس سرمای دلچسبی رو داره. دو روز گذشته با اینکه همه چیز عین قبل بود ولی من حال خوشی نداشتم یکشنبه قرار بود عصر برم دانشگاه که کنسل شد و بعد از ظهر نشسته بودم که یه پیام از دخترخاله ام رسید که فهمیدم دلش تنگ شده و احتمالا حال خوشی نداره سریع باهاش هماهنگ کردم که میام بریم بیرون. انتظار ترافیک تو اون ساعت رو نداشتم ولی کلی تو ترافیک موندم رسیدم ماشین رو گذاشتم جلوی دانشگاه چون کافی شاپی که میخواستیم بریم تو طرح بود و با بی آر تی رفتیم و کلی حرف زدیم و خوش گذروندیم ولی باز حس کردم هنوز حالش سر جاش نیومده خوب برای کسایی که تو خوابگاه نبودن شاید خیلی قابل درک نیست ولی من که همه این دوران رو تو شرایط بسیار سختتر از این تجربه کردم کاملا میدونستم که نیاز داره از محیط خوابگاه دور باشه هر چی هم بهش میگفتم بریم خونه ما میگفت نه خجالت میکشم تازه دو روزه اومدم دانشگاه. (خوب همین الان فهمیدم که تو لپ تاپ هیچ استیکری ندارم) خلاصه دیگه به زور راضیش کردم شب بیاد خونه ما و صبح خودم برش گردونم دانشگاه اومدیم خونه و دقیقا همون موقع آلنی هم رسید و سریع با کمک آلنی شام رو آماده کردم و خوردیم و چایی و بعدش هم جمع و جور کردیم که صبح زود راه بیفتیم به سمت دانشگاه. صبح هم سریع صبحونه رو آماده کردم خوردیم و آلنی تا یه جایی رسوند و از ترس ترافیک ماشین نبردم و با مترو رفتیم. دقیقا زمان کلاسش رسیدیم و زود رفت سر کلاس منم یه خرده تو دانشگاه قدم زدم و تجدید خاطرات دوران ارشد را نمودیم ولی از اونجایی که میدونستم برم هم دانشکده جز اساتید کسی نیست نرفتم بعدش که دور شدم گفتم ایکاش حداقل یه عکس میگرفتم. ورودی دانشگاه را عوض کردن و دارن سردر میسازن بعد از سالها. نمیدونم چرا تو این همه سال به لزوم وجود سر در برای دانشگاه پی نبردن آخه الان واقعا!!! یه دوری زدم و رفتم یه کار اداری داشتم انجام بدم و برگردم خونه فکر میکردم مراحل آخر کارم هست ولی زهی خیال باطل تازه فهمیدم هفت خوان دیگری پیش رو دارم اینقدر از این سیستم مسخره و این قانون مسخره اعصابم خرد شده بود که خودم میترسیدم سکته کنم حتی. دیگه با اعصابی داغون رسیدم خونه زنگ زدم یه خرده غر زدم برای آلنی و یه خرده آروم شدم ولی کلا رو مود نبودم. ناهار خوردم و یه خرده خوابیدم این روزها خوابم کلا زیاد شده ولی همش خوابهای آشفته میبینم و کلا بعدش احساس خستگی دارم. بیدار شدم یه چایی خوردم و یه خرده نشستم سر درس. این روزها که من سرم خلوت شده آلنی به شدت سرش شلوغ شده و زودتر از هفت و نیم هشت نمیاد خونه و من هی بشتر حوصله ام سر میره دیروز هم براش جلسه پیش اومده بود و گفت که دیرتر میاد. پاشدم وسایل شام رو آماده کردم و دست به کار شدم. یه خرده جمع و جور کردم و آلنی زنگ زد که آماده باش اومدم بریم بیرون. سریع آماده شدم و رسید گفتیم بریم سمت پارک آب و آتش که وارد حقانی شدیم دیدم ترافیک و بیخیال شدیم و گفتم بریم همین مغازه ها رو ببینیم. دبن.هامز فروش ویژه پاییزه داشت از یه کاپشن خوشمون اومد و با اصرار آلنی خریدیمش.دیدم شال آورده و قیمتشون هم خوب بود دو تا هم شال گرفتم. از صبح هم هی میپوشم و کیف میکنم. برگشتیم خونه و من حتی با این خرید هم حالم کامل خوب نشده بود شام رو آماده کردم و چون آلنی خسته بود زودتر از همیشه رفتیم خوابیدیم اینقدر خوابم تکمیل بود که یه بار ساعت چهار و نیم صبح بیدار شدم و حس کردم صبح شده ولی باز دوبااره خودم رو خوابوندم دیدم وقت زیاد دارم. صبح با کمردرد بیدار شدم و فهمیدم که هورمونها قویتر از هر چیزی میتونن حالم رو دگرگون کنن و بعدش رفتم به جنگشون و الان حالم خوبه خوبه. کلا همیشه بعد از اینکه علت کلافگی ها رو میفهمم خیلی زود حالم خوب میشه انگار میفهمم که نباید بهش توجه کنم. بله خلاصه امروز خوبم صبح پاشدم و لحاف زمستونی رو در آوردم و کاورش رو دوختم این شبها هوا سرد شده و با اینکه لحاف بهاره و جمع کردم و یه پتوی کلفتتر رو استفاده میکردیم ولی هیچ چیزی جای لحاف دست دوز مامانم رو نمیده گرم و خوشگل. صبحونه رو خوردم و نشستم برای نوشتن پست امروز و بعدش هم باید برم سراغ درس. آهان امروز میخوام لباسهای تابستونی رو جمع کنم و لباسهای زمستونی رو دربیارم دلم براشون تنگ شده بود واقعا. من عاشق لباسهای گرم هستم. اینقدر کیف میکنم که زمستون کلی قبل از بیرون رفتن باید هی لایه لایه بپوشم که مبادا سردم بشه.
یکی از کارهایی که عاشقشم اینکه قبل از رسیدن زمستون یکسری کارهای مخصوص بهش را باید انجام بدیم مثل همین در آوردن لباسها مثل همین لحاف مخصوص مثل وسایل فریزی که باید آماده کرد حس خوب خانواده گرم رو بهم میده باید برای یه دوره خودشون رو آماده کنن. فکر اینکه شبهای سرد زمستون بتونی یه باقالی پلو با ماهیچه خوشمزه بزاری یا مثلا یه خورشت کرفس گرم برای یه ظهر پنج شنبه زمستون یا مثلا یه لوبیا پلوی خوشمزه حس خوب امید و زندگی و فضای گرم خانواده رو بهم میده. شما برای آماده شدن برای زمستون چه کارهایی میکنین؟ چقدر دوست دارین این کارها رو؟
برچسب:
نویسنده: هلیا بهرامی
تاريخ: سه
شنبه
13 مهر
1395 ساعت: 18:01