خرید بک لینک

سلام دوستان صبح پنج شنبه پاییزیتون بخیر

بله بله حق با شماست و باید زودتر از اینا مینوشتم هفته واقعا شلوغی داشتم و فرصتی نبود اصلا ولی در عوض با یه پست طولانی در خدمتتون هستم.

هفته پیش تعطیلات رو که تبریز بودیم که میگم حالا بهتون. دقیقا دو روز قبل از سفر استادمون گفت که یه کنفرانسی هست که قرار یه کارگاه توحوزه کاری شماها داشته باشم و میخوام کارگاه رو شما برگزار کنید ما هم گفتیم باشه آماده میکنیم. اون دو روز که داداشم اینجا بود و همش درگیر بودم دوشنبه هم که از صبح در حال جمع و جور کردن وسیله ها بودم آلنی سرکار بود و داداشم از صبح دنبال کاراش بود و قرار بود من کامل وسیله ها رو جمع کنم بعدش داداشم بیاد و با هم بریم دتبال آلنی و بعدش هم که بزنیم به دل جاده یه دستم به جمع کردن وسیله بود یه دستم در حال پختن کوکوسبزی برای ناهار توراه که تو نون تست هم درست میکردم که دیگه راحت باشه خوردنش دست سومم هم در حال جمع و جور کردن خونه بود بالاخره ساعت 12.5 کارم تموم شد و ده دقیقه بعدش داداشم رسید سریع وسیله ها رو بردیم تو ماشین و چیدیم و راه افتادیم سمت محل کار آلنی زنگ زدیم اومد و راه افتادیم. به شدت جاده شلوغ بود و بر خلاف سری های پیش که دیگه قزوین به بعد خلوت میشد این سری تقریبا تا همون آخرها شلوغ بود ناهار رو که تو راه خوردیم و کلی سه تایی حرف زدیم که واقعا خوب بود کلا اینکه بشینی راجع به موضوعات مورد علاقه ات یا زندگی با آدمهایی که قبولشون داری حرف بزنی و نظراتشون رو بشنوی و کلی همه از همدیگه یاد بگیریم عالیه و کلا باعث میشه گذر زمان برات سریع باشه. من مسیول تغذیه تیم هم بودم و هی چایی و میوه و تنقلات میدادم بهشون. رسیدیم خونه و دیدن اینکه مامانم و بابام با چه شوقی منتظرمون بودن خستگی رو از یادمون برد. شام خوردیم و دور هم بودیم و لالا. سه شنبه صبح زود بیدار شدیم عموم اینا زنگ زدن که ظهر میایم اونجا منم دست به کار ناهار شدم یه خرده بعد خواهرم اینا اومدن و منم مشغول بازی با فسقلی ناز بودم که حسابی دلبری میکنه. میومد بغل من از دور با آلنی بازی میکرد ولی بغلش هر کاری میکردیم نمیرفت ولی اصلا هم نمیزاشت حواس آلنی بهش نباشه و هی جلب توجه میکرد منم هی میچلوندمش وای قیافه اش موقع دیدن غذا و بوی غذا که بلند میشه دیدنیه با اینکه خیلی اهل خوردن نیست ولی به محض اینکه بوی کته بلند میشد میومد تو آشپزخونه بهم نگاه میکرد با یه حالتی لبهاش رو باز میکرد در ادامه هم میگفت به به نم نم تا وقتی هم که یه خرده بهش از غذا نمیدادیم هم دیت بردار نبود این علاقه اش به کته هم میدونین به کی رفته بله به شخص شخیص خودم مامانم تعریف میکن6 که بچه بودم غذای مورد علاقم کته بوده و هر روز قبل از اینکه غذای خودشون رو بزاره تو یه ظرف کوچکی که هنوز هم اون ظرف مونده براپ کته میزاشته و بنده هم با اشتها میخوردمش و کلا هم غذاهای دیگه رو به رسمیت نمیشناختم خلاصه با این خواهرزاده جان کلی تفاهم داریم. مهمونها هم اومدن و ناهار خوردیم و همه رفتن و شام همین جمع خونه خواهرم اینا دعوت بودیم. یه خرده خونه رو جمع و 9ور کردم و برای مامانم سبزی هاش رو تفت دادم و بیته بندی کردم گذاشتم تو فریزر. مامانم به خاطر زانو دردش وقتهایی که اونجا باشم سعی میکنم نزارم کاری بکنه و یه سری کارهاش رو انجام بدم که هر چند گوش نمیکنه و همش سرپاست ولی بازم سعی میکنم تو اون یکی دو روز بیشتر استراحت کنه. خللصه عصر هم جمع و جور کردیم و رفتیم خونه خواهرم و فسقلی هم دقیقا از اون موقع که رفته بودن تا وقتی ما برسیم خواب بوده براش لگو خریده بودیم که کلی ذوق کرد و کلی باهاشون بازی کرد بعدش هم که شام دست پخت شوهر خواهر کباب خوشمزه خوردیم و دیگه آخر شب برگشتیم و لالا. چهارشنبه هم خونه بودیم و کار خاصی نکردیم بعد از ظهر خواهرم نذری شله زرد داشت که آورد خونه مامانم اینا پختیم و بعدش هم کار تزیین و... رو انجام دادیم و عصر بردن پخش کردن. پنج شنبه صبح بعدا صبحونه رفتیم بیرون گردش و یه غارآبی رفتیم که ما دیده بودیم ولی به خاطر آلنی رفتیم که حسابی هم خوش گذشت بعدش هم رفتیم یه جا ناهار خوردیم و یه خرده تو اون شهر گشتیم و عصر هم راه افتادیم سمت خونه تو ماشین هم باز کلی با فسقلی بازی کردم و بعدش هم خسته بود و تخت خوابید. شام خونه عموم اینا دعوت بودیم که خیلی همه چیز عالی بود مخصوصا ماهی کبابی و جوجه کبابی که عموم زحمتش رو کشیده بود بعدش هم اومدیم خونه و یه خرده جمع و جور کردیم وسیله ها رو که فردا صبح راه بیفتیم. صبح زود هم راه افتادیم و باز هم جاده شلوغ بود زنجان ناهار خوردیم و باز ادامه راه و بالاخره دم غروب رسیدیم تهران وسیله ها رو آوردیم دوش گرفتیم و من یه حرده لباسها رو جابجا کردم و بدون شام خوردن از حستگی زیاد خوابیدیم تا صبح. شنبه آلنی رفت سر کار من یه خرده به کارهای خونه رسیدم و بعدش نشستم سر کاری که استادمون گفته بود. بعد از ظهر هم با استادمون جلسه داشتیم و بعدش قرار بود با اون نفرسوم بشینیم کارهای ارایه رو جلو ببریم که کارداشت و گفت شب یه جا قرار بزاریم کارها رو ادامه بدیم گفتیم باشه. آلنی هم از همون روز گلو درد و آبریزش داشت برگشتیم از دانشگاه سریع سوپ رو مهیا کردپ قبل از دانسگاه رفتن هم پواد لوبیا پلو رو آماده کرده بودم اونم سریع دم کردم و تو اون یکی دو ساعت فاصله تا قرارمون غذاها آماده بود آلنی سوپ خورد لوبیا پلو رو هم گذاشتم فردا با خودش ببره برای ناهار که غذای شرکت سرماخوردگیش رو بدتر نکنه. دیگه دوستمون زنگ زد رفتیم کافی شاپ نشستیم به کار کردن و سه ساعتی طول کشید و بالاخره 11.5 رسیدیم خونه. یکشنبه صبح آلنی باز رفت سرکار منم یه سری کار بیرون داشتم رفتم دنبال ویه سر هم رفتم آرایشگاه و یه سری خرید کردم برگشتم لوبیا پلو برای ناهار خوردم و باز مشغول درس شدم. عصر آلنی اومد حالش بدتر شده بود و باز سوپ و شیر داغ و... هی براش آماده کردم یه چای ماسالا هم آماده کردم که خیلی چسبید اگه تا حالا امتحان نکردین دستور تهیه رو از نت بردارین وددس به کار بشین که حسابی تو این فصل مفیده و حسابی میچسبه. دوشنبه آلنی نرفت شرکت که هم حالش بهتر بشه و هم یه خرده به کارهای کنفرانس برسیم عصرباز رفتیم دانشگاه. برای ناهار هم عدس پلو درست کردم و شب هم اومدیم سوپ شیردرست کردم. سه شنبه صبح رفتیم دانشگاه ولی یه کار هیجان انگیز کردیم صبحونه رو خونه نرسیدیم بخوریم چون دیر میشد با عجله فقط چایی و بیسکویت خوردیمت خونه پنیر بسته بندی داشتیم و گردو لحظه آخر جلوی یخچال گفتم اینا رو برداریم دانشگاه اگه شد با نون بخوریم تو ذهنم هم یه نون بسته بندی بود که سزیع یه لقمه بخوریم رفتیم اونجا آلنی گفت بیا بریم نونوایی نون بگیریم رفتیم یه نون سنگک گرفتیم همین یه کار رو دانشگاه نکرده بودیم رفتیم اتاق دانشجویان دکتری و یه صبحونه مفصل دو تایی خوردیم ولی کلی انرژی داد بهمون بعدش شروع به کار کردیم و اینقدر صبحونه خورده بودیم که ناهار میل نداشتیم ت عصر کار کردیم بعدش من رفتم یه جایی که با دوستام برای تولد قرار داشتیم آلنی هم رفت آرایشگاه. شب اومدیم کارها نهایی ارایه رو انجام دادیم. چهارشنبه صبح زود رفتیم دانشگاه و دیگه یهدو استادمون کار رو چک کرد و راه افتادیم سمت محل کنفرانس که رسیدیم بردنمون اتاق تشریفاتو کلی پذیرایی بعدش هم گفتن بریم ناهار که رستورانش جالبب بود کنفرانس تو یکی ازدانشگاهها بود ولیی رستوران سنتی جالبی توش بود که کلی کیف کردیم فقط حیف که فرصت نبود بلافاصله بعد ا ناهار دوباره اومدیم تشریفات و یه خرده بعدش سخنرانی استادمون بود که انجام شد بعدش همرفتیم محل کارگاه ارایه هممون خیلی خوب بود و کلی شرکت کننده ها استقبال کردن و یکی از اساتیدی که اونجا بود اومد شماره موبایلش رو بهم داد و گفت باهام تماس بگیرین که اگه مایل بودین تو این زمینه با هم کار کنیم. یه نمونه ای رو هم خودم برای ارایه مدل کرده بودم که استادمون خیلی خوشش اومده بود و گفت مثالتون عالی بود و خوب هم جمعش کرده بودین. کارمون یه نواوری هم داشت که چند وقت پیش کازش باو استادمون شروع کرده بودیم و یه سایته براش راه اندازی کرده بودیم و برای کسایی که بودن جالب بود و یهسری ها هم درخواست همکاری داشتن که گفتیم ان شالله در آینده نزدیک. بعدش باز رفتیم تشریفات و دیگه همه اساتید بودن منم عین جوجه اون وس نشسته بودم کلی هم بحث های علمی جالبی کردن که مفیدبود برام .بعدش رفتیم یه سر نمایشگاه یه گشتی زدیم و بعدش رفتیم استادمون رو رسوندیم خونشون اومدیم خونه و دیگه از خستگی نمیتونستیم رو پاهامون وایسیم یه قهوه خوردیم بعدش یادم افتاد تو فریزر از قبل آبگوشت داریم گرمش کردم و چقدر هم چسبید یعنی تو اون خستگی هیچی مثه غذا آماده و خوشمزه نمیشد شام رو خوردیم یه خرده حرف زدیم راجع به اتفاقات اون روز بعد هم خواب سنگین تا الا ن که در خدمتتون هستم.

روزخیلی خیلی خوبی بود برام و کلی استفاده کردم و کلی هما استادمون تشکر کردم که ااین فرصت رو بهمون داد. بعدا باید یه بار ازااستادمون بنویسم که چقدر نازنین و تو این مدت چیزهایی که ازش یاد گرفتم به اندازه ای بوده که هیچوقت نمیتونم جبران کنم هم از نظرعلمی و هم از نظرااخلاقی و زندگی و دیروز توکنفرانس که بودیم دیدن کلی ازااساتید دانشگاههای دیگه که همشون یه روزی ههمین استاد بودن و کلی از خاطراتشون میگفتن برام جالب بود که همه به عنوان بهترینااستاد ازش یاد میکردن.

برچسب: نویسنده: هلیا بهرامی تاريخ: جمعه 30 مهر 1395 ساعت: 1:48

صفحه بندی