در آخرین لحظات از 16 آذر سال 95 اومدم که روز دانشجو رو به خودم و آلنی و همه دانشجویان تبریک بگمߘŠراستش از بس تبریکات کم بود گفتم حداقل خودم تحویل بگیرم خودم روߘŰߘŠعصر به آلنی میگم چرا روز دانشجو رو بهم تبریک نمیگیߘՠدست پیش گرفته بودمߘŠمیگه من خودمون رو دانشجو نمیدونم دیگهߘ`دیدم راست میگه خودم هم همین حس رو دارم. کلا دانشجویی فقط دوران کارشناسی هست و بسߘʠبعد از اون دیگه حال و هوای دانشجویی اونطوری که باید هیچوقت تکرار نمیشه. مامان آلنی هر سال زنگ میزد تبریک میگفت امشب هم زنگ زد آلنی قبل اینکه جواب بده گفت حتما زنگ زده روز دانشجو رو تبریک بگا ولی در کمال ناباوری ایشون هم یادشون نبودߘŰߘŰߘŠفکر کنم اینقدر دیگه طول کشیده دوران دانشجوییمون که همه خسته شدن ߘƠامروز از صبح در حال خوندن مقالات بودم و باید بگم بعد از مدتها از کاری که کردم راضی بودم بدون عجله و با خیال راحت و با دقت بود کارم واقعا در جستجوی دانش بودم شاید هم تاثیر روز دانشجو بودߘŰߘł༯p>
مدتها بود هوس دلمه کرده بودم یعنی من از بچگی عاشق دلمه بودم تو چند وقت اخیر هر وقت مامانم گفته بود دلمه برات درست کنم به خاطر پا دردشون گفته بودم من دلمه نمیخورم هر وقت بخوام هم خودم درست میکنم راضی نیستم اگه درست کنیߘʠولی تابستون برام برگ مو آورده بود منم فریز کرده بودم تا یه روز که حال و حوصله اش باشه و دست به کار بشم. راستش فکر میکردم سخت باشه و فکر میکردم من که نمیتونم عین مامانم بپزم و احتمالا خوشمزه نشه و دوستش نداشته باشم ولی بالاخره دیروز دل و زدم به دریا و دست به کار شدم نتیجه خیلی خیلی بهتر از چیزی بود که فکر میکردم خوشمزه شده بودߘĠجای همه دوستداران هم خالی ߘʙȠخیلی هم وقت گیر نبود البته سبزی رو آماده داشتم. بله خلاصه یه تجربه جدید دیگه رو هم دیروز سپری کردم نه واقعا زشت نیست هنوز تو سی سالگی تجربع های به این کوچکی رو تازه دارم امتحان میکنمߘŰߘŠالان که خوب فکر میکنم اصلا زشت نیست و کلی از این تجربیات کوچک هست که نه تنها تجربه نکردم حتی به تجربه کردنشون فکر هم نکردم. ولی وافعا چرا باید اینطور باشه؟ دیروز در حین پیچیدن دلمه ها داشتم تصور میکردم که آلنی بیاد حتما خوشحال میشه بعد با خودم فکر میکردم چقدر زندگی بی معنی میشه اگه عشق تو زندگی نباشه و ذوق دیدن همدیگه رو نداشته باشیم. از ته دل دعا کردم که همه زوجها با عشق کنار هم زندگی کنن. آلنی رسید با نون سنگک تازهߘ͂༯p>
امرو عصر خمیر درست کردم برای پیتزا ߘʠولی عجیب که دو تایی یه پیتزای کوچک رو هم نتونستیم بخوریم من که فقط دو قاچ خوردم آلنی هم که نصف پیتزا رو خورد و بقیه رفت تو یخچال.
این ماه تا اینجا از نظر مدیریت هزینه ها عالی عمل کردیمߘĠیعنی به جز قسط و اجاره مبلغ باقیمانده رو به آلنی که گفتم باورش نشد و جالب اینکه این مبلغ باقیمانده هم پول گردو و عسلی بوده که برای مصرف سالانه و گوشتی که برای مصرف چند ماه خریدیم بودهߘŠسخته ولی در عین حال لذت بخش هم هست اینکه میبینی میتونی خودت مدیریت بکنی و کنترلش دست خودته.
دوست دارم برای شب یلدا برنامه ای داشته باشیم ولی هیچ گزینه ای به ذهنم نمیرسه با توجه به وسط هفته بودن باید تهران باشیم و دوستامون هم که احتمالا همه با خانواده هاشون برنامه میزارن. باید یه برنامه دو نفره خوب بریزم که حسابی خوش بگذره بهمونߘʂ༯p>
برچسب: دانشجو شب امتحان,دانشجویان شب امتحان,شب شعر دانشجویی,
نویسنده: هلیا بهرامی