سلام دوستان. امیدوارم همتون خوب و خوش باشین.
امروز از صبح یا بهتر بگم از دیروز دلم گرفته. شونه راستم درد میکنه انگشت شست دست راستم ورم کرده قبل از سفر هم این دردها بود ولی بدتر هم شده الان. در طی سفر فرصت استراحت که نبود هیچ کلی کار هم بود که باید انجام میدادیم تو چند روزی که اونجا بودیم فقط یه بار برای رفتن خونه پدربزرگ آلنی از خونه اومدم بیرون و بقیه رو همه رو خونه بودم هم به خاطر درد کتف و انگشتم هم تعطیلی که قطعا بیرون هم خبری نبود. انگار همه خسته بودن روزهای اول خوب بود ولی بعدش انگار همه همین حس رو داشتن سر یه سری مسایل بیخودی و دخالتهای بیجای بقیه و از اون بدتر سو استفاده های یک عده حال همه رو گرفت. اگر دلم تنگ نبود برای اونجا قطعا خیلی بهم سخت میگذشت ولی الان فقط میتونم بگم گذشت البته که در کنار هم بودنها خوب بود حتی یه شب که چهارتایی نشستیم و تا سه صبح راجع به فلسفه و عرفان و... صحبت کردیم حال هممون خوب بود. بودن در کنار آدمهایی که میتوتی یادبگیری ازشون قطعا لذت بخشه و وقتی این حس دو طرفه باشه عالیه. ولی همیشه تو جمعهایی با تعداد نفرات بالا هستن کسانی که کل حس جمع رو بد کنن و با کارهاشون و انتظاراتشون جو رو خراب کنن. چیز جدیدی هم نیست فقط حس میکنم دیگه همه دارن کم میارن. با این وضع درد و... سعی کردم نهایت تلاشم رو بکنم که جو آروم بشه بیشتر از حدی که در توانم بود و وظیفه ام بود کار کردم ولی راستش الان که درد دستم بیشتر شده از دست خودم ناراحتم که به خودم فشار آوردم البته که من بیشتر برای کسانی که برام عزیز هستن این کار رو کردم ولی در نهایت همه سو استفاده رو کسی میکنه که بارها بهم ثابت شده که جز منفعت طلبی هیچ چیز دیگه ای براش مهم نیست و این واقعا برام سخته.
یه سوال بپرسم شاید بعدا اتفاقاتی که افتاده رو تعریف کردم تو پستهای بعدی. فرض کنید عروس خانواده هستین و م.ش به هر دلیلی خودش نمیتونه کارها رو انجام بده وقتی همه بچه ها اونجا جمع هستن کارها به نظرتون چطوری باید تقسیم بشه؟به عنوان عروس تا کجا فکر میکنید وظیفه تون هست کمک کنید یا نه اصلا فکر میکنید که مهمون هستین و در هر حالتی کمکی نمیکنین؟ کارها هم که معلومه دیگه همه کارهای روتین که تو هر خونه ای هست خرید و انتخاب غذا و آشپزی و آماده کردن مخلفات و سفره و جمع کردن و شستن و مرتب سازی و... که همتون میدونید وقتی جمعیت زیاد باشا همه این کارها چندین برابر هم میشه.
خلاصه اینکه چند روزی که میتونست خیلی خبلی بهتر از اینا باشه با خستگی تموم شد البته کلا هیچ صحبتی نشده کلا خانواده آلنی یه خصلتی که دارن هیچ وقت به همدیگه چیزی نمیگن خب برای من که تو خانواده خودمون هر دلخوری باشه به همدیگه میگیم و خیلی راحت صحبت میکنیم شاید این سخت باشه ولی خب لزوما نمیتونم بگم خصلت بدی هست مخصوصا اینکه چون از اول اینطوری نبودن اگر الان موقع ناراحتی چیزی هم گفته بشه هیچوقت از یادشون نمیره و میتونه شروع یه ناراحتی بزرگ باشه. البته من این سری یکی دو جا که صحبت شد خیلی راحت نظرم رو گفتم و برام مهم نبود که بعدش چی بشه چون من در کمال احترام و بدون هیچ ناراحتی حرفهام رو زدم. اینکه بقیه درست برداشت کرده باشن یا نه هم مشکل من نیست البته که کسانی که اونجا بودن هم چیزی نگفتن و تایید کردن حرفهام رو دو سه باری هم با خ.ش 2 و خ.ش 3 حرف زدم که هر دوشون قبول داشتن و کلا به نظرم اتفاقا خوب شد صحبت کردم چون اولا به نظرم این صحبتها آدمها رو بهم نزدیکتر میکنه درصورای که درست گفته بشه و هر دو طرف منطقی باشن ثانیا آدمهایی که براشون مهم هستی بیشتر هواتو دارن از این به بعد. م. ش هم کلی تشکر کرد و عذرخواهی کرد که کار زیاد بوده و اینا ولی خب به نظرم یه جاهایی کوتاهی های خودش هست دلیل بعضی چیزها. ولی خب باید یکی بهشون بگه چون خودشون متوجه نیستن که کجاها رو میتونن تغییر بدن. روز آخر هم دلخوری فراوان خ.ش 3 بود که البته من بهش حق میدم در کل و فقط یه جا یه کاری رو اشتباه کرد که من هم دقیقا همینا رو بهش گفتم. کلا هم البته با کس دیگه ای جز من خیلی صحبت نمیکرد که البته باز حق داشت چوت رفتار بقیه هم درست نبود.
یه روز هم آلنی رفت و برای خودمون گوشت خرید و دوتایی 12 کیلو گوشت رو هی خرد کردیم و شستیم و چرخ کردیم و بسته بندی کردیم گذاشتیم فریزر. معمولا گوشت از تهران نمیگیریم هم قیمتش بالاتر و هم کیفیتش پایینتر هست اینسری هم چون خیلی وقت بود نرفته بودیم ولایت آلنی فریزر تقریبا خالی شده بود تازه چند سری هم از تهران مجبور شدیم بخریم. الان فکر کنم تا عید دیگه کلا نیازببه خرید گوشت نباشه راستش وقتی که مهمون داشته باشیم و اینجور چیزها تو فریزر آماده نباشه از نظر حجم کاری خیلی سخت میشه هم باید خرید بریم هم بیایم شستشو و بسته بندی کنیم تازه بعدش کارهای اصلی مهمونی که غذا پختن و ... هست شروع میشه و اینجور مواقع خیلی مهمونی بهم سخت میگذره.
بله خلاصه اینکه تعطیلات تموم شد و اهان یه پیشنهاد تدریس تو یکی از دانشگاهها بهم شد که ذهنم رو خیلی مشغول کرده بود ولی در نهایت امروز رد کردم. فردا با استادم جلسه دادم و تا الان کتف درد و قرصی که خوردم که عوارضش خواب آلودگی بود و باعث شد بعد از ظهر بخوابم نذاشته که کاری بکنم باید پاشم جمع بندی کنم مطالبم رو. همه وسیله هایی که از سفر اومده به همون شکل مونده چون اصلا نمیخواستم به کتفم فشار بیارم فقط دیروز رسیدنی گوشتها رو با کمک آلنی گذاشتیم تو فریزر بقیه رو فعلا دست نزدم. دیگه خداییش امروز به معنای واقعی کلمه ولو بودم البته اجباری بود ولی خب فعلا چاره ای نیست. امیدوادم تعطیلات برای شما دوستان خیلی بهتر بوده باشه و با کلی انرژی هفته جدید رو شروع کرده باشین
برچسب: تعطیلات رسمی 95,تعطیلات رسمی,تعطیلات,
نویسنده: هلیا بهرامی