سلام دوستان
راستش رو بخواهین کلی حرف دارم ولی وقتی میبینم اینجا و کلا وبلاگستان کاملا سوت و کور انگیزه ای ندارم برای زدنشون هر چند خودم دلم تنگ میشه برای حرف زدن با دوستان عزیز البته که سرشلوغط این روزها هم دلیل کمرنگ بودنم بوده. شما خوبین؟ اوضاع احوال بر وفق مرادتون هست؟ الهی که خوب باشین و شاد.
منم خدا رو شکر خوبم همه چیز عالیه.بارون هفته پیش کلی انرژی داد بهم هر چند به جز روز آخر هوا آلوده بود و نتونستیم بریم زیر بارون قدم بزنیم ولی روز آخر سعی کردم تا جایی که میتونم پیاده روی بکنم. روز چهارشنبه اولین روز کاری در پروژه جدید بود از قبل با دوستهام برای ظهر به بعد برنامه داشتم و چون خیلی قبلتر هماهنگ کرده بودم گفتم من فقط تا ظهر میام امروز رو و از هفته بعد شروع میکنم. صبح رفتم سمت شرکت که خیلی هم نزدیک به خونمون و اگه از خونه که راه میفتم یه مسبر کوچولو رو پیاده برم که یه جایی که همیشه ترافیک هست رو رد کنم تقریبا ده دقیقه بعدش میرسم. برگشتها هم باید یه جایی که یک طرفه هست رو پیاده بیام و بعد یه مسیر کوتاهی رو سوار تاکسی بشم و بدون ترافیک و خیلی زود سر کوچه مون پیاده بشم البته واسه بردن ماشبن اصلا برام خوب نیست چون به شدت شلوغه و یه جاهایی که یک طرفه است رو باید برم دور بزنم کلی که نمی ارزه. چهارشنبه مدارک رو بردم برای قرار داد تا ظهر بودم و یه جلسخ راجع به کار داشتم و فعلا گفتم سه روز در هفته میام یه روز هم به صورت شناور دست خودم هست. یه روز در هفته هم که کامل دانشگاه هستم. شرکتی که هستم شرکت بزرگیه پروژه هم پروژه خوبیه و تو حوزه تخصصی خودم هست که خیلی هم بهش علاقه دارم کلا جدیدا فهمیدم من عاشق چالش و سوال هستم تا ته یه چیزی رو هم در نیارم ول کن نیستم کار تقریبا تو ایران جدید و تجربه داخلی کم ولی اینقدر تو همین یه هفته هی منابع مختلف مطالعه کردم و راجع بهشون فکر کردم که تو جلسات کامل تسلط دارم رو موضوع بعد جالب اینکه افراد دیگه تیم یه سالی هست درگیر موضوع هستن که اابته کار رو نتونستن به جایی برسونن. قبل از شروع به کارم یکی دو روز بود روند وزنم کاهشی بود ولی دقیقا از اول این هفته جرات نکردم خودم رو وزن کنم حتی اینقدر اوضاع وخیمه من کلا جاهایی که شرکت غذا میده مشکل دارم مخصوصا اوایلش که یه خرده بتونم محیط رو بشناسم غذا از بیرون میاد و من واقعا نصف به پرس رو هم نمیتونم بخورم در حالت عادی بعد حالا اینجا علاوه بر غذای اصلی هر روز یه سالاد با سوپ ک نوشیدنی هم هست بعد بقیه غذاها رو هم بیرون میریزن و من نمیدونم با عذاب وجدان ناشی از دور ریختن غذا کنار بیام نوشیدنی و ... رو که باز نمیکنم اصلا که دور ریخته نشه ولی غذاها رو کاری نمیتونم بکنم فعلا بعد واسه اینکه غذای کمتری دور ریخته بشه هر روز میدونم که یه مقداری رو اضافه خوردم حالا باید کم کم راه بیفتم ببینم آیا اگه غذا رو دست نخورده بزاریم استفاده میکنن یا نه که اابته یه خرده بعید با توجه به تعداد بالای پرسنل واقعا چرا رستورانها غذای نصف پزس ارایه نمیدن که اینقدر اسراف نشه آخه. البته اگه با همکارهای جدبد هم مچ بشم پایه باشن میتونیپ بگیم تعداد غذای کمتری لگیرن که الکی اسراف نشه. خلاصه این یکی از دغدغه های این روزهای من که حسم رو هم بد کرده. شنبه که شرکت بودم و درگیر کار. شب قبلش هر کاری میکردم خوابم نمیبرد و بنده تا ساعت 4 بیدار بودم هفت هم بیدار شدم رفتم سر کار ولی خدا رو شکر طی روز خیلب خسته نشدم. رسیدم هم یه خرده جنعو جور کردم و شام هم اصلا اصلا یادم نیسن چی خوردیم آهان یادم افتاد ماکاردنی پختم به مقادیر زیاد که فردا شبش هم که دیر از دانشگاه میایم غذا داشته باشیم. ماکارونی رو خوردیم و بعد از جمع و جور رفتم دراز کشیدم و خوابم برد ساعت 11 بود یهو در زدن بعد من با ترس بیدار شدم که کیه و چی شده این موقع شب. دیدیم یه خانمی هست که میگه کارتن خوابم و کمکم کنید راستش هیچکدوم از خمسایه ها جرات نکردن حای برن بیرون یعنی زنگ همه واحدها رو زد ولی ما خودمون که ترسیدیم بریم ببینیم چی میگه اینقدر که این دزدی ها و ... زیاد شده گفتیم شاید باند باشن مثلا اومده آمار بگیره یا اصلا شاید قصد دیگه ای داشته باشه واقعا آخه چرا اوضاع جامعه اینطوری شده که جرات نداری هیچکاری بکنی آخه بعد یه نیم ساعتی خانمه وایساده بود جلوی در خونه ما هم هی نگاه میکردیم ببینیم کاری میکنه یا نه چون ماشین همسایه ها بیرون جلدی در بود خلاصه دیگه خوابم کامل پرید و یه اعصاب خردی هم داشتم از این اتفاق تا دوباره بتونم بخوابم یک رو گذشته بود صبح هر کاری کردم دیدم نمیتونم پاشم گفتم دیرتر میرم دانشگاه بیخیال خوابیدم تا 9 به زور بیدار شدم دیگه هر کاری کردم هم نتونستم بشینم گزارشی که واسه استادم بود رو جمع بندی کنم ولی به جاش حسابی از خونه موندن داشتم لذت میلردم به آلنی گفتم این خونه بودن با هفته پیش خیلی فرق داره کلی خندید بهمظهر سریع یه چیزی حوردم بعد رفتم دنبال آلنی و با هم رفتیمددانشگاه یه سری کارهای اداری داشتیم که قبل جلسه بدو بدو انجام دادیم خدا رو شکر بیشترش امجام شد یکی از امضاها رو دقیقا کارمند داشت میرفت ازش گرفتم ولی خدا رو شکر تموم شد. بعدش هم تا ساعت هفت و نیم جلسه بودیم تموم شد برگشتیم خونه و ماکاردنی شب قبل واقعا چسبید چون خیلی گشنمون بوود. باز تا جنع و جور کنم بخوابم ساعت 12 شد دوشنبه احتمال داشت خ.ش 2 که اومده بود برای دکتر شب بیان خونمون به خلطر همین خونه رو کامل جمع و جور کردم دیگه. دو شنبه صبح اومدم سر کار و به شدت شلوغ بودم تا ساعت هفت هم جلسات طول کشید وسطش هم در حال برنامه ریزی بودم هی با دوستان و .... خ.ش اینا کا گفتن برمیگرریم کارمون طول کشیده از اونور شب قبل فهمیده بودم دخترداییم و شوهرش اومدن تهران و به زودی برمیگردن زنگ زدم به اون برای سه شنبه شب دعوتشون کردم که گفت احتمالا برمیگردم شب ولی باز قرار شد خبر بده. برای شبش هم بعد از کنسل شدن اومدن خ.ش اینا یکی از دوستامونپپیشنها گردش داد رفتیم یه رستورانی با موسیقی زنده که خوب بود هم غذا و هم بعد از خستگی دیروز واقعا چسبید بهمون. دختر داییم چندرروزیه تهران هستن و بعد از کلی بالا پایین شدن برنامه های اونا و سرشلوغی ما برای فردا شب دعوتشون کردیم. فردا خونه هستم به خاطر همین خیالم راحته که راحت به کارها میرسم.
برچسب: هفته نامه یالثارات,هفته نامه صدا,هفته نامه شنبه,
نویسنده: هلیا بهرامی