سلام دوستان
حال جسمی و حال روحیم به شدت بده که خب کاریش هم نمیتونم بکنم و باید صبر کنم تا بگذره. تا دو ساعت دیگه با دوستام قرار دارم یکی از دوستام از کانادا اومده و خیلی وقت قرار هماهنگ شده و حتما باید برم و هیچ کاری هم نمیتونم بکنم. قراز شده بود برای همین دوستمون کادو بگیریم که چون چیزی که میخواستیم بگیریم نزدیک ما بود قرار شد من برم بگیرم که دیروز رفتم دانشگاه فرصت نشد و امروز صبح رفتم سریع خریدم اون موقع حال جسمیم بهتر بود ولی کلا عین آدمهای افسرده بودم هر کاری میکردم بخندم نمیشد خودم هم تو دلم خنده ام گرفته بود که چطوری از پا در میایم اینطور وقتها ولی واقعا نمیتونستم بخندم رسیدم خونه دراز کشیدم داشت خوابم میبرد که با صدای تلفن بیدار شدم و از اون موقع فقط تونستم یه مسکن بخورم الان هم دیدم حالم بدا و اگه چیزی نخورم حالم بدتر میشه خیلی سریع نرگسی پختم خوردم بلکه یه خرده تا زمان قرار با دوستام حالم بهتر بشه.
مثه اینکه مسکن داره کم کم اثر میکنه و داره حالم بهتر میشه. زمان زیادی برای آماده شدن و رفتن ندارم ولی الان واقعا نمیتونم گرمای مطبوع شوفاژ رو ول کنم کامل چسبیدم بهش یادم افتاد خونه قبلیمون که گرمایش از کف بود چقدر دوست داشتم که یه منبع گرما تو خوته داشته باشیم و این یعنی اینکه یکی از آرزوهای من براورده شده خدایا شکرت به خاطر برآورده کردن آرزدهام میدونم یه روزی هم آرزدهای الانم کنارم هستن و ایکاش قدرشون رو بدونم.
امروز صبح که رفته بودم بیرون یه لحظه تصور کردم اگه الان خونه مامانم اینا تو یکی از اون خیابونها بود چقدر ززنگیم متفاوت میشد چقدر خوشحالتر میبودم در این صورت. خودم رو تصور کردم با همون تیپ که سوار یه تاکسی شدم و در عرض پنج دقیقه رسیدم خونه مامانم اینا و من قدم زنان تو هوای ابری رفتم زنگ خونشون رو زدم رفتم بالا و بوی غذای مامان پز بود و من که کلی حرف داشتم کلی حرف برای شادکررن مامانم کلی وقت برای کمک به مامانم
. بعد چند سال بعدش رو تصور کردم که در حالی که دخملم رو گذاشتم تو کالسکه پیاده راه افتادم سمت خونه مامانم ( تو این چند سال خونمون رو عوض کرده بودیم و دیگه نیازی به تاکسی نبود ) رفتیم باز رسیدیم در زدیم رفتم بالا بعد دخملم با دیدن مامانم یه لبخند ملیحی زد و دستهاش رو باز کرد برای در آغوش گرفتن.
این تصورات اون موقع حالم رو یه خرده بهتر کرد حتی تصورشون هم شیرینه. دوستانی که این نعمت رو دارین لطفا قدرش رو بدونین گاهی وقتها دست یافتنی ترین چیزها هم میتونه آرزوی خیلی ها باشه. رفتم کادو رو گرفتم و قدم زنان برگشتم یه جایی که حس کردم خسته ام سوار تاکسی شدم که اینقدر ترافیک بود تاثیری تو زمان رسیدنم نداشت.
دیروز قبل از ظهر خونه بودم و به کارهای درسی رسیوم نزدیکیای ظهر خبر دادن که جلسه شنبه اکی شده ولی متاسفانه دو نفری از تیم رد شدن که باید دنبال نیروی جایگزین باشیم و یه خرده کار رو عقب میندازه. بعد از ظهر با استادم جلسه داشتم جلسه ارایه من نبود ولی استادم آخرهای جلسه اومد از روند کارم پرسید یه خرده براش توضیح دادم چه کارهایی کردم ولی گفت نگران کار کیس هستم و باید زودتر یه جایی رو مشخص کنی مجال هم نمیداد من حرف بزنم بعد بهش گفتم دو جا صحبت کردم و پیگیرش هستم برگشته میگه پس چرا زودتر نمیگی این رو میخواستم بگم مجال ندادی آخه خلاصه گفت خوبه ادامه بده. بعد از جلسه طبق برنامه باید میرفتیم خرید که رفتیم انجام شد بعدش برگشتیم رفتیم یه جا برای کشیدن بخیه های آلنی که یه خرده هم معطل شدیم رسیدیم خونه نا نداشتیم هیچکدوم غذا تو یخچال بود همونا رو گرم کردیم خوردیم و دیگه فقط تونستیم خریدها رو جابجا کنیم قبل از خواب. صبح هم بیدار شدم صبحونه آماده کردم با هم خوردیم آلنی رفت منم بهم ریختگیهای دیشب رو جمع و جور کردم.
شنبه بعد از ظهر یادتونه که گفتم جلسه دارم بعد من یه چیزی که خیلی روش حساسم اینه که سر قرارها دیر نرسم کلا به عنوان یه آدم منظم و با برنامه همه من رو میشناسن جایی بخوام برم معمولا یه کاری میکنم چند دقیقه زودتر اونجا باشم. بعد پنج شنبه که جلسه بودم این مدیرمون گفت من یه دغدغه ای دارم گفتم چیه؟ گفت شما خیلی منظمی و من اصلا اینطوری نیستم میترسم به مشکل بخوریم گفتم من تا جایی که بتونم منعطف هم هستم گفت آره قبول دارم. بعد خب من همیشع نزدیکتزین جا هم قرار داشته باشم زود میرسم اون روز دیرم محل قرار نزدیک از اون زمانی که خودم تو ذهنم بود ده دقیقه دیرتر راه افتادم به یه ترافیکی خوردم که یه ربع دقیقا وایساده بودیم مسیر جوری بود که میتونستم یه جایی رو پیاده برم ولی راننده گفت نه خانم نترس من تازه این مسیر رو اومدم جلوتر بهتر میشه نشون به اون نشون که تا تهش همون ترافیک بود و من دیگه ثانیه ها برای با ارزش شده بود از طرفی نگران بودم دیر رسیدنم تو اولین جلسه اونم با یه فردی که کلا مدیر بزرگی با حساب میاد تاثیر منفی داشته باشه زنگ زدم خبر بدم که مسیول دفترش رفته بود و نمیشد تماس گرفت باهاش. رسیدم یه جایی که باید پیاده میشدم و بقیع اش رو تصمیم داشتم پیاده برم اون موقع که نمیدونستم قرار تو ترافیک کلی معطل بشم ولی اون موقع هم با اینکه عجله داشتم هر چی وایسادم ماشین گیرم نیومد و دیگه راه افتادم با ده دقیقه تاخیر بالاخره رسیدم و تو آسانسور فقط داشتم نفس عمیق میکشیدم که یه خرده آروم بشم. تو جلسه هم کلی عذرخواهی کردم که اونم خیلی راحت گفت اشکالی نداره پیش میاد بالاخره. جلسه خوبی بود و خودم راضی بودم. بعد از جلسه هم قدم زنان اوندم تا یه جایی بعدش هم با تاکسی اومدم خونه و سریع هم رسیدم.
خوب این پست عقب گرد رفت جلو امیدوارم خیلی بد نشده باشه تا پست تموم بشه حال منم بهتر شده خدا رو شکر پاشم سریع آماده شم تا دیرم نشده. همیشه شاد باشین دوستان خوبم.
پ.ن نورا جان یه ایمیل برات فرستادم لطفا اگه دستت نرسیده بهم خبر بده حتما.
برچسب: از حال بد به حال خوب,از حال بد به حال خوب دیوید برنز pdf,از حال بد به حال خوب pdf,
نویسنده: هلیا بهرامی