سلام دوستان خوبین؟ آخر هفته خوش گذشت؟ چقدر هوا آلوده است واقعا چکار باید کرد تو این هوا نه میشه بیرون نرفت بیرون هم که میرم من واقعا عذاب وجدان میگیرم این همه هی حواسمون هست چیزهای مضر نخوریم و غذاهای سالم بخوریم و... بعد میایم تو این هوا که به مراتب بدتر از اوناست نفس میکشبم. وقتهایی که اینطوری میشه به صورت خیلی جدی به رفتن از تهران فکر میکنیم ولی فعلا متاسفانه هیچ راهی نداریم ولی واقعا حاضر نیستم با این شرایط برای همیشه تو تهران زندگی کنم. واقعا امیدوارم این مشکل یع جوری حل بشه به زودی البته اگه کسی باشه که بخواد کاری بکنه برای این وضعیت.
الان دارم تو تاکسی پست رو مینویسم اابته احتمالا تا پست تموم بشه کلی جاهای دیگه هم رفته باشم. امروز میخوام یه اعترافی بکنم راستش رو بخواین از سه ماه گذشته خودم تو زمینه درسی اصلا راضی نبودم باید خیلی بیشتر از اینها کارم جلو میرفت ولی نشد و من دیشب تصمیم گرفتم سه ماه باقیمونده تا آحر سال رو خیلی خیلی بهتر عمل بکنم. اابته دلیل اینکه اینطوری شده رو خودم میدونم اونم کمالگرایی بسیار زیاد بنده است. کلا همیشه همه کار رو میخوام با هم انجام بدم. درس بخونم کار بکنم همیشه خونهومرتب باشه غذای خوب داشته باشیم مهمونی بدیم مسافرت بریم برنامه های مالیمون طبق برنامه پیش بره برای خانواده هامون وقت کافی بزاریم اگر کمکی از دستم بر میاد برای کسی انجام بدم حواسم به اطرافیانم باشه ورزش بکنم کارهای هنری بکنم و... و بدتر از همه اینکه تو همه این کارها هم جز بهترین ها باشم. یعنی کلا همه چیز رو با هم و در بهترین حالت ممکن میخوام نمیگم واقعا تو همشون به چیزی که می7وام میرسم ولی واقعا همیشه نهایت تلاشم رو میکنم. قطعا تو هر بازه ای مجبور میشم از یکیشون بزنم ولی همون یه دونه هم همون حس بد رو واسم داره این چند روزه هم این حس باهام بود و دیگه دیروز عصر به اوج خودش رسید و من واقعا دلم گرفته بود.
حالا بزارین این چند روز رو بگم بعد برسیم به دیروز عصر. خب بعد از سه شنبه که شب یلدا بود چهارشنبه خستگی زیادی تو بدنم بود که فکر کنم گفتم بهتون. پنج شنبه صبح زود جلسه داشتم بیدار شدم رفتم جلسه که در مجموع خوب بود و یکی از پروپوزالهایی که داده بودم قطعی اکی شده ولی به یه دلیلی قرار شد پروژه اش رو دیرتر استارت بزنم و تا اون موقع باید تیم تشکیل بدم. پروژه دوم هم تا حد هشتاد درصد اکی شده ولی نتیجه نهایی وابسته به یه جلسه است که امروز عصر دارم و اگه اکی بشه این پروژه تو همین یکی دو هفته شروع میشه که احتمالا سه روز در هفته فقط میرم تا عید که یه خرده کارهای دانشگاه هم جلو بره و عید برای فاز بعدیش تصمیم گیری میشه. از طرف دیگه یه کار فول تایم دیگه هم هفته پیش اکی قطعی بهم دادن ولی سر بحثهای مالیش یه خرده اختلاف داریم یعنی کلیت کار خوبه به نظرم در آمدش هم در کل بد نیست ولی در مقایسع با این پروژه ها کمتر مبشه. فعلا قرار شده تا آخر هفته فکرهام رو بکنم خبر بدم که احتمال میدم یه جلسه دیگه هم براش برم و اگخ به یه عدد مبانگین برسیم احتمالا بعد از عید برم که در اون صورت باید این پروژه اول رو که گفتم بزارن بعد از عید زودتر استارت بزنم که تا عید یه خرده جلو بره. فعلا باید منتظر جلسه امروز باشم امیدوارم هر چی که خیر هست پیش بیاد. خلاصه اوضاع کاری که فعلا توی چند راهی هستم و باید زودتر تصمیم بگیرم براش. بعد از جلسه اومدم سمت خونه سر راه رفتم خرید تره باری یه سری سبزیجات خریدم بعد کدوها هی بهم چشمک زدن منم تصمیم گرفتم بگیرم خورشت کدو با آلو بزارم برای ناهار رسیدم خونه سریع دست به کار ناهار شدم آلنی هم چایی دم کرده بود و منتظر بود من برسم با هم بخوریم. دختر خاله ام همون موفع پیام داد که تنهاست و حوصله اش سر رفته گعتم پاشو ناهار بیا پیشمون دوباره برنج شستم برای کته و تو یه قابلمه دیگه گذاشتم بپزه خورشت هم میدونستم کافیه البته چون فسنجون هم داشتم گفتم اونم گرم میکنم نهایتا .فکر میکردم شاید خورشت کدو خوشش نیاد اصلا. وقتی رسید ناهار آمادا بود و سریع سفره رو پهن کردم آلنی هم زحمت سالاد و مخلفات رو کشیده بود و خورشت واقعا عالی شده بود اولین بار بود با آلو درست مبکردم قبلا همیشه با غوره درست میکردم دخترخاله ام میگفت باید یه بار دوستم از این خورشت بخوره ببینم میتونه از کدو متنفر باشه باز یا نه در همبن حد بگم که هیچی از غذا نموند دیگه جمع کردیم و هر کی نشست پای درس خودش منم وسطش با د.خ صحبت میکردم و بعدش پاشدم چایی دم کردم خوردیم. عصر رفتیم بیرون د.خ ام خریددداشت بعدش هم گفت چون دوستم تنهاست نمیتونم بمونم و بعد از اونجا برگشت ما هم یه سری خرید دیگه کردیم و برگشتیم. یه مورد از اون کمالگرایی که میگم تو همین مورد بود من حس میکنم در مقابل د خ که تازه اومده تهران مسیولیت دارم که دلش نگیره و سخت نگذره بهش و با اینکه اون روز خسته بودم خودم دعوتش کردم که بیاد چون میدونستم اون نیاز داره موقع رفتنش هم کلی وسیله آماده گذاستم که ببره چونومیدونم خودش نمیتونه این کارها رو انجام بده ولی خودم تو سن اون همه این کارها رو میکردم با شرایط شاید خیلی سختتر. الان سر همین یکی دو ماه گفت من نمیتونم خوابگاه بمونم بعد اومدن براش یه خونه گرفتن با کلی امکانات ولی باز هم داره غر میزنه همش که من سختمه من اذیت میشم بعد به طور میانگین تو این مدت دو هفته یکبار خانواده اش رو دیده داداشش هم که اینجا زندگی میکنه و هفته ای دو سه روز هم میره اونجا بعد من الان با اطمینان زیاد میتونم بگم احساس مسیولیتی که من در مقابلش دارم رو داداشش و خانمش ندارن چرا چون من فکر میکنم اگه کاری از دستم بر میاد انجام بدم چون میگم من الان میدونپ اون روزهای سختی داره میگذرونه و من که تجربه اش رو دداشتم باید کمکش کنم هر چند که تو اون زمان خودم هیچوقت غر نزدم هیچوفت نزاشتم سختی هایی که میکشم رو خانواده ام بدونن. بله خلاصه بعد از اینکه دعوتش کردم یهو با خودم گفتم چرا وافعا؟ تو این روزی که خسته ام و روز استراحت و در کنار هم بودنمون بود باید این کار رو میکردم. البته که این فکر باعث نشد وقتی مهمونمون رسید سعی نکنم همه چیز اکی باشه و بهش خوش بگذره. یعنی باز همون مشکلی که گفتم بود. جمعه صبح بیدار شدیم صبحونه رو آماده کردم و همینجوری به آلنی گفتم فلان مغازه امروز تخفیف ویژه داره اگه دوست داشتی یه سر بزنیم آلنی هم گفت حتما بریم بعد از صبحونه رفتیم و اینقدر شلوغ بود اینقدر شلوغ بود که نگو. قبلش هم برای یه کار تاسیساتی با یه نفر هماهنگ کرده بودیم که بیاد خونه و عجله داشتیم کلی تو صف پرو و صندوق و... هم وایسادیم تا بالاخره خرید کردیم که البته آلنی هیچی پسند نکرد فقط هی به زور برای من خرید میکرد نمیدونم چرا همیشخ همینطوری میشه هر چی اصرار کردم بهش گفت هیچ چیزی خوشم نیومد اصلا اومدیم خونه تو فریزر غذای آماده داشتیم سریع در آوردم خوردیم بعدش هم اون تاسیساتیه اومد تو اون مدتی که داشت کار میکرد رفتم اتاق خواب کشو لباسهام رو ریختم بیرون و باز چیدمان جدید دادم بهشون هر سری یه کشو به تعداد کشوهای من اضافه میشه و وسایل اون کشو پخش میشه تو جاهای دیگه دیروز هم کشو ملافه ها و رو بالشتی ها رو تصاحب کردم بعد کل اون کشو که بسیار هم بزرگ بود فقط شلوارهای بیرونی بنده توش جاشد چرا هر چی لباس میگیرم باز موقع مهمونی حس میکنم هیچی ندارم واقعاکارشون که تموم شد منم کارم تموم شده بود. بعدش یه خرده مقاله خوندیم و من که هی داشت حوصله ام سر میرفتببه آلنی پیشنهاددادم بریم تو کافی شاپمون یه جلسه بزاریم قهوه دم کردیم با شیرینی نشستیم پشت میز و من کلی حرف زدم از موضوعاتی که ذهنم رو مشغول کرده هی غر زدم که چرا من نمیتونم همه کارها رو با هم انجام بدم. آلنی گفت میشه یع نفر مثال بزنی که این کارهایی که تو میگی رو بتونه با هم انجام بده؟ بابا طبیعیه وقتی ما تصمیم گرفتیم درس بخونیم و رو پای خودمون وایسیم پس پیش میاد زمانهایی که غذا نتونیم بمزیم پیش میاد زمانهایی که نتونیم خونه رو مرتب کنیم پیش میاد زمانهایی که نتونیم مهمونی بدیم. اصلا وقتی ما تصمیم گرفتیم درس بخونیم یعنی لذتمون تو درس خونون پس مسایل دیگه باید برامون کم اهمیت تر بشه. ولی خب من علاوه بر اینکه میخوام درس بخونم میخوام کار بکنم با درآمد خوب بعدش بتونم به خونهززندگیمون برسیم بعد حتی پس انداز کنیم. بعدااز کلی صحبت به این نتیجه رسیدیم که باید برای کارهامون اولویت بندی داشته باشیم. در نهایت یه برنامه برای هر کدوممون در طی سه ماه آینده نوشتیم و برنامه تحصیلی رو در کنار کارهای دیگه خانه و زندگی تو روزهای هفته مشخص کردیم ر و قرار شده هر روز بر اساس انجام دادنشون تیک بزنیم. امیدوارم بتونیم بهش عمل بکنیم و آخر اسفند هر دومون کلی حس خوب داشته باشیم
برچسب: تصمیمات جدید ترامپ,تصمیمات جدید قیمت خودرو,تصمیمات جدید کانون وکلا,
نویسنده: هلیا بهرامی