خرید بک لینک

سلام سلام صد تا سلام

باورم نمیشه هفته کاری سنگینم به پایان رسید این هفته یه هفته سنگین و البته مهم برام بود و خدا رو شکر خیلی خوب تموم شد و الان کلی انرژی دارم برای ساخت سه روز آخر هفته عالی این چند روز بین دانشگاه و شرکت در رفت و آمد بودم و واقعا روزها خسته میشدم.

فکر کنم پنجشنبه نوشتم آخرین بار که البته اینکه کسی پست رو خونده با نه رو من نمیدونم خودتون میدونید دیگه بله الان که خوب فکر میکنم جمعه نوشتم. شنبه صبح ساعت شش و نیم جلسه داشتم یه ربع به شش بیدار شدم و آماده شدم و ماشین بردم چون خیلی زود بود جای پارک هم عالی دقیقا جلوی شرکت گذاشتم. جلسه تموم شد بعدش دیگه کارم به شدت زیاد بود چون برای دو شنبه یه جلسه مهم هماهنگ شده بود که باید کارهایی رو که تا الان انجام داده بودم گزارش میدادم. تا ساعت شش و نیم شرکت بودم راه افتادم و یادتونه که بارون بود یادتونه که منم ماشین برده بودم نشستم آهنگ گذاشتم و راه افتادم ترافیکی بود ترافیکی بود که نگو و نپرس. یادتونه که مهمون تو خونه داشتیم آهان بزارین مهمون گفتم یاد یه چیزی افتادم که جمعه اتفاق افتاده بود. جمعه یکی از فامیلهای آلنی زنگ زده بود به م.ش که من دارم میام تهران برای دکتر اگه کارم تموم نشد فردا شما هم اونجایین میام خونه آلنی اینا. اومد اول به من گفت من خودم رو به نشنیدن زدم نگفتم که بیان و اینا. آلنی همه اومد به اون گفت دوباره اونم عکس العملی نشون نداد چون مامانم هم بود نمیخواستیم بد بشه. دیگه بعدش با آلنی حرف زدیم گفتم من اصلا فردا فرصت مهمانداری ندارم صبح کله سحر میرم شبم دیر میام تازه بعدش هم باید بشینم برای کلاس یکشنبه ام مطالبم رو آماده کنم بعدش هم باز تا دیروقت با استادم جلسه دارم و البته اوضاع خود آلنی هم همین بود و البته فراتر از همه این دلایل گفتیم مخالفت کنیم که بلکه یه سری از آدمهای اینجوری یاد بگیرن که خودشون رو دعوت نکن خونه ما بعدش آلنی رفت با مامانش صحبت کرد که ما شرایط مهمون غریبه رو نداریم الان و کامل هم شرایط رو براش توضیح داده بود و ایشون همه گفته بود حق با شماست من خودم چون روم نمیشه اون موقع به طرف چیزی نگفتم ولی اگه خودتون میخواین میگم نمیتونید. بالاخره پرانتز بسته. بله خلاصه شنبه ساعت هشت شب رسیدم خونه و له بودم کامل مامانم زحمت شام رو کشیده بود منم رسیدم اصلا نا نداشتم سر پا وایسم بقیه کارها رو هم دیگه مامانم و آلنی انجام دادن شام هم نتونستم بخورم بعدش هم نشستم پای آماده سازی مطالب کلاس فردا. یکشنبه به خاطر هم به خاطر حجم کاری زیادم صبح رفتم شرکت تا ظهر یه خرده کارها رو انجام دادم ظهر هم سریع ماشین گرفتم رفتم دانشگاه کلاسم رو تشکیل دادم بعدش هم آلنی رسید برام به چیزی گرفته بود که به جای ناهار بخورم. ،بعدش هم جلسه بودیم تا هفت و نیم شب م.ش هم صبح یکشنبه برگشت ولایتشون. عصر رسیدیم خونه مامانم بنده خدا حوصله اش سر رفته بود چون اون روز دکتر هم نداشت و خونه بوده اومدیم مامانم شام پخته بود ولی من هوس پیتزا کرده بودم دیگه سه تایی رفتیم بیرون شام خوردیم و حسابی چسبید. اومدیم جمع و جور کردیم و خوابیدیم. دوشنبه صبح رفتم شرکت وگفتن جلسه افتاده سه شنبه باز کارها رو انجام دادم و عصر اومدم خونه ولی ذهنم به شدت مشغول بود از بس همه از جلسه ترسونده بودنم. سه شنبه ظهر با یکی از اساتید یه دانشگاه دیگه قرار داشتم و نمیشد هم کنسل کنم چون به زور وقت گرفته بودم صبح شرکت بودم و تقریبا اسلایدها رو نهایی کردم و یهو به خودم اومدم دیدم دیر شده سریع ماشین گرفتم راه افتادم به موقع رسیدم یه خرده معطل شدم تا برم پیش دکتر دیگه به خرده راجع به پایان نامه ام صحبت کردم و ازش مشاوره گرفتم بعدش هم باز سریع ماشین گرفتم برگشتم سه و ده دقیقه شرکت بودم و چهار جلسه شروع میشد ناهار نخورده بودم سریع غذا رو گفتم برام گرم کنن خوردم و فایل رو به دور نهایی چک کردم و رفتم جلسه و تنها هم رفتم ارایه دادم و خدا رو شکر راضی بودن و گفتن عالیه و همین مسیر رو ادامه بدین. اومدم بچه های واحد همه استرس داشتن حتی مدیرمون هم نگران بود باورشون نمیشد جلسه مسالمت آمیز جلو بره، همونجا درخواست جلسه با مدیر عامل رو برای هفته بعد هماهنگ کردن بله فعلا خوان اول رو رد کردیم،، ولی خب خوشحال بودم و راحت سریع اومدم خونه مامانم شام درست کرده بود دستشون درد نکنه این یه هفته خیلی کمک کردن وگرنه واقعا کم می آوردم. بله از فردا سه روز تعطیلی شروع میشه البته که باید بشینم مقاله بخونم ولی خوب همین که به خرده خیالم راحت شده عالیه. شماها چکار میکنین چرا اینقدر ساکت شدین واقعا

برچسب: نویسنده: هلیا بهرامی تاريخ: يکشنبه 15 اسفند 1395 ساعت: 0:02

صفحه بندی