سلام دوستان خوبین؟ به به عجب هوایی. به به عجب شهری. به به عجب روزهایی.
عرضم به حضورتون که الان که بعد از تقریبا دوساعت خواب بعد از ظهری بیدار شدم حس میکنم بالاخره خستگی که مدتها بود توتنم مونده بود بالاخره بیرون رفت
از روزهای ما اگر خواسته باشین باز به مهمانداری گذشت. واقعا داستانی شده خانه ما عین این پدربزرگ ماذربزرگهایی که همش خونشون رفت و آمد و هی همه میان بهشون سر بزنن هستیم ولی الان که دارم فکر میکنم نه حتی اونا هم اینقدر مهمون ندارن بله آخر هفته مهمون داشتیم و با اینکه مهمونهای عزیزی بودن و حسابی هم بهمون خوش گذشت ولی واقعا خسته شدم. از جمعه که مهمونهای قبلی رفتن دو تا مهمونی کنسل شده هم داریم وگرنه که تموم نشده بود. ولی دیگه فکر کنم سال ۹۵ مهمون نداشته باشیم و رفت تا سال بعد خ.ش ۲ وقت دکتر داشت و سری پیش هم که اومده بودن تهران نیومدن پیشمون. دیگه این سری اصرار کردیم که بیان خ.ش هم میگفت شما خسته این ولی گفتم نه ما خوشحال میشیم بیاین و قرار شد چهارشنبه بیان. چهارشنبه صبح که بیدار شدم خونه رو جمع و جور کردم بعدش ظهر یه سر رفتم بیرون برگشتم و هر کاری کردم اصلا حس کار و آشپزی نبود یه سری کارهای خونه هم مونده بود که دیگه گفتم بزارم آلنی بیاد کمکم از اون روزهایی بود که دوست داشتم فقط استراحت کنم. عصر آلنی اومد سریع کارهایی که مونده بود رو انجام داد منم برای شام کباب تابه ای و ماهی گذاشتم چون واقعا نا نداشتم چیز دیگه درست کنم. ساعت هفت مهمونها رسیدن یه خرده حرف زدیم و چایی و میوه خوردیم بعدش هم شام و بلاک آس بازی کردیم. صبح قرار بود بریم خرید منم طبق معمول مثه روزهای دیگه که واسه سرکار رفتن بیدار میشم پاشدم و دیگه خوابم نبرد یه ساعت بعدش بقیه هم بیدار شدن آلنی رفت نون بخره منم با کمک خ.ش صبحونه آماده کردیم. یکی دو تا از جاهایی مه میخواستم بریم میدونستم اون روز دیرتر باز میکنن ولی به جاهایی هم تو سایتشون ننوشته بودن و برنامه شون رو نمیدونستم راه افتادیم و اولین جا که رفتیم تعطیل بود گفتیم بریم سمت پاساژها که احتمالا زودتر باز میکنن. همونجا هم فهمیدم یه واریزی داشتیم که کلی خوشحال شدیم چون حسابهامون ته کشیده بود یه حساب هم که پول داشتیم آلنی کارتش رو جا گذاشته بود تو خونه. رفتیم سمت ارگ و کلی اونجا گشتیم ما که چیزی نخریدیم ولی خ.ش اینا خرید کردن بعدش رفتیم سمت پالادیوم ولی چون گشنه بودیم اول گفتیم بریم ناهار رفتیم رستوران و قرار بود به مناسبت سمت جدید آلنی ناهار بدیم بهشون فکر کنم اینجا نگفتم که آلنی تو شرکتشون معاون شده و کلی از اینکه تلاشهاش تو شرکت دیده شده و با اینکه کلا شرکتشون نیروهای با سابقه قوی داره ولی به آلنی فرصت رشد دادن خوشحال هستیم ، با اینکه کارش بیشتر از قبل شده و سنگین ولی خوب خدا رو شکر میکنیم. یکی از اتفاقات خوب امسالمون هست قطعا بله داشتم میگفتم قرار بود ناهار مهمونشون کنیم بعد من بین مرشد و اینجا شک داشتیم که چون ترسیدیم بریم تو ترافیک گیر کنیم همینجا که نزدیک بود رو انتخاب کردیم که واقعا بعدش پشیمون شدیم چون اصلا کیفیتش در مقایسه با قیمتهاش خوب نبود و کاملا به غذای معمولی دادن با قیمت بالا. ولی پیشنهاد میکنم مرشد رو حتما امتحان کنید البته شلوغ و بعضی وقتها باید تو صف وایسین ولی ارزشش رو داره. ناهار خوردیم و بعدش هم تو پاساژ گشتیم و باز من چیزی خوشم نیومد کلا نمیدونم حس میکنم امسال لباسها چیز خاصی ندارن اکثر مدلها روکه میبینم با خوشم نمیاد یا مشابهش رو دارم. البته امسال خیلی قصد خرید مانتو نداشتم خدا رو شکر وگرنه که الکی هی باید میگشتیم خ.ش هم که مانتو چیزی پیدا نکرد ولی آقایون تا دلتون بخواد خرید کردن. برگشتیم خونه آقایون خوابیدن من وخ.ش هم که خوابمون نبرد نشستیم به حرف زدن و چایی خوردن. عصر که بیدار شدن آماده شدیم رفتیم به مغازه لوازم خونه که من عاشقشم و دو ساعتی اونجا گشتیم و خرید کردیم ولی اینقدر جنسش زیاده با اینکه از اول حراجش تا الان چهار پنج باری رفتم باز هر سری میرم جنسهای جدید به چشمم میخوره. بعدش رفتیم یه مغازه لباس فروشی و دو ساعتی هم اونجا بودیم عصر قبل رفتن مایه ماکارونی آماده کرده بودم و رسیدم سریع ماکارونی رو دم کردم. شام خوردیم و خوابیدیم. صبح خوابیدیم تا نه ونیم بیدار شدیم صبحونه خوردیم و مهمونها رفتن. ما هم به خرده جمع و جور کردیم و تازه نشسته بودیم من خ.ش ۱ زنگ زد به موبایل آلنی. تو همون حین م.ش زنگ زد به خونه. آلنی که داشت حرف میزد من نمیدونستم موضوع چیه به م.ش گفتم آره آلنی داره با خ.ش صحبت میکنه گفت آره من یادم رفته بود بهتون بگم تهران هستن یکی از فامیلهای شوهرش تهران بستری اونا هم از دوشنبه اونجا هستن ولی من یادم رفت بهتون بگم گفتم ایکاش خبر میدادین ولی. چون خ.ش ۲ هم بود میگفتیم اونا هم میومدن و حداقل تموم میشد تو همون دو روز و اینطوری پشت سر هم هی مهمون نداشتیم دیگه آلنی صحبت کرد بعدش هم من با خ.ش صحبت کردم و گفتم بیاین خونه ما گفت اگه شنبه دکتر بگه باید بمونن منم میام پیش شما. بعد از تلفن با آلنی به این نتیجه رسیدیم که باید بریم ملاقات. دیگه ناهار خوردیم و آماده شدیم رفتیم ملاقات و خ.ش هم گفتیم با ما بیاد که نیومد و گفت حالا اگه تونستم فردا میام. سر راه رفتیم دوباره خرید و یهو به آلنی گفتم عیدی ها مونده چکار کنیم و باز دوباره رفتیم همون مغازه دوست داشتنی و کلی از عیدیها رو از همونجا خریدیم و یه سری عیدی دیگه مونده که چون میدونیم میخوایم چی بخریم راحتتر کارشون. برگشتیم خونه یه قسمت شهرزاد دیدیم شام هم داشتیم گرم کردیم خوردیم,☺
تا اینجا رو دیروز یعنی یکشنبه بعد از ظهر نوشتم و الان صبح دوشنبه است. به به عجب برفی چقدر کیف کردم صبح که بیدار شدم البته الان که دارم مینویسم تبدیل به بارون شده دیگع.
شنبه صبح اومدیم سرکار و هی منتظر بودم خ.ش برنامه عصرش رو خبر بده بهمون از اون طرف خیلی وقت بود قرار بود دختر داییم رو پاگشا کنم و هر سری که میومد تهران ما یا کار داشتیم یا اصلا تهران نبودیم و از هفته پیش تهران بود و آخر هفته هم چون مهمون داشتیم نشد دیگه دعوتشون کنم. بعد از ظهر مه برنامه خ.ش مشخص شد که نمیاد زنگ زدم برای دوشنبه د.د رو دعوت کردم رسیدم خونه به لیست از کارها نوشتم و پشیمون شدم از کرده خویش یعنی واقعا نا نداشتم اصلا نمیدونم چه کاری بود اصلا آخر شب خبر داد که برای شوهرش یه کاری پیش اومده و دوشنبه نمیتونن بیان یعنی نصفه شب میخواستم پاشم یه پایکوبی بکنم از خوشحالی به آلنی هم تو خواب و بیداری خبر دادم بعدا فهمیدم اونم کلی خوشحال شده وسط خواب دیگه مهمونی که کنسل شد یکشنبه صبح بیدار شدم به یه سری کار عقب افتاده رسیدم بعدش رفتم آرایشگاه و برگشتم ناهار خوردم و تخت خوابیدم بیدار شدم نشستم پای درس تا آلنی بیاد.
رفتیم برای ادامه خریدها آهان فکر کنم قبلاً گفتم که هیچ علاقه ای به طلا ندارم و دقیقا بعد از ازدواجمون هیچ طلایی نگرفتم به جز به دستبند اسپرت چرم و طلا که خیلی هم دوستش دار م و آلنی پارسال برام خرید☺ امسال تصمیم گرفتم انقلابی بکنم و طلا بخرم با عیدی هام. مامانم اینا معمولا یه عیدی تپل قبل از عید بهمون میدن بعد از سال تحویل هم باز بابام دوباره عیدی میده که دیگه لاغرتر یه خرده بله خلاصه دیشب رفتم برای گرفتن یه مدل دیگه از همون دستبندها که چند وقت پیش دیده بودم و برای خواهرم هم میخواستم عیدی از همونا بگیرم راه افتادیم و بر خلاف چیزی که انتظار داشتیم ترافیک نبود از شریعتی رفتیم و از پاسداران برگشتیم و جلوی هر مغازه ای که میخواستم ببینم وایسادیم رفتیم آجیل و شکلات هم خریدیم . ولی دو تا شعبه رفتم برای دستبند و مدلهایی که میخواستم رو موجود نداشتن. ولی نزدیک ده جا وایسادیم یه مغازه دیدیم و سوار شدیم جالب بود هر جایی هم مه میخواستم نگهداریم یه جای پارک دقیقا همون جلو مغازه پیدا میکردیم با اینکه خیلی خرید نتونستیم بکنیم ولی خب کلی بهمون خوش گذشت و کلی یاد جوونیهامون کردیم برگشتیم خونه شام خوردیم و شهرزاد دیدیم و یه خواب راحت☺
احتمالا پس فردا عازم شمال هستیم با دوستان این روزها بخندید و برقصید
برچسب:
نویسنده: هلیا بهرامی
تاريخ: شنبه
21 اسفند
1395 ساعت: 12:03