خرید بک لینک

سلام دوستان صبح بهاری تون بخیر

دوشنبه است و الوعده وفا. خوبین دوستان؟

عرضم به خدمتتان که یه اتفاقی بعد از عید افتاد که چند روزی یه خرده حالم گرفته بود. موضوع کاری بود و به خاطر اینکه یکی از شرکتهای که میرفتم بعد از عید زیر حرف خودش زد باعث شد یه موقعیت خوب دیگه رو هم از دست بدم و خب بیشتر از همه دیدن بی وجدانی آدمها و دروغ گفتن برام سخت بود در نهایت هم خودم بهشون گفتم به خاطر برخورد غیر حرفه ای و غیر اخلاقی تون تمایلی به همکاری ندارم. الان فقط یه پروژه که قبل از عید گرفته بودم دستمه و البته با توجه به شرایط پایان نامه تو دانشگاه شاید این موقعیت پیش اومده به نفعم باشه که زودتر پروپوزالم رو دفاع کنم. ولی یه چیزی که مطمینم اینکه خدا یه روزی بهم خواهد فهموند خیری که تو این کار برام قرار داده چی بوده و مطمینم به خیر بودنش. تا حالا تو کارم مشابه این اتفاقات افتاده و همیشه بعدها فهمیدم اتفاقی که افتاده فقط واسه این بوده که خدا خیلی دوستم داره. الان هم میگم خدایا شکرت هر جور خودت صلاح میدونی ولی یه خرده برنامه هام تغییر کرده و باید خودم رو با تغییرات هماهنگ کنم خلاصه اینکه اینطوری ها.

یکشنبه که ارایه داشتم و کل این مدت هم درگیرش بودم و پیشرفت خوبی هم تو پایان نامه ام اتفاق افتاد ولی همچنان استادم توجه ویژه به بنده داره که خب منم تصمیم گرفتم کم نیارم. دیروز تو جلسه میگه نمیدونم شما دوسال پیش که فلان کار رو کردین و... بهش گفتم آقای دکتر من ورودی ،۹۴ هستم دو سال پیش در خدمتتون نبودم , خنده اش گرفته بود میگفت نه سال ،۹۶ شده دیگه. کلا همیشه انتظاراتی که از من داره یه دو سالی جلوتر از وضعیتی که باید با قوانین دانشگاه باشم که خب البته با توجه به اینکه دقیقا استادمون همه میگن اگه خوب کار بکنی بیشتر سخت گیری میکنه که کار خوب در بیاد و اگه بی خیال باشی کلا کاری به کارت نداره با این استدلال فعلا دارم میرم جلو بله خلاصه اینم از دانشگاه جلسه دیروز هم خوب بود و در نهایت تونستم از کارم دفاع کنم و استاد رو متقاعد کردم که این کاری که الان دارم میکنم برای اطمینان خودم و ادامه مسیرم لازمه و البته دلنشجوهای سال بالاتر هم همه به استاد گفتن دقیقا درسته چیزی که میگه ما این کار رو نکردیم و الان پشیمون هستیم.

یه بار تا آخر پست نوشتم ولی یهو گوشیم خاموش شد و فقط تا اینجا ذخیره ه شده بود حالا دوباره مینویسم ولی خودم مطمین نیستم به خوبی قبلی در بیاد خب آخه وقتی یه بار مینویسی دیگه سری بعدی اون حس و حال توش نیست ولی من تلاشم رو میکنم

خب اوضاع کار و دانشگاه رو که گفتم ولی بهترین چیز این روزها آلنی و زندگی و هوای خوب و آرامش و تمیزی خونه است. این روزها برنامه ام اینطوریه که صبح بیدار میشم بعد از صبحونه شروع میکنم به خوندن مقاله ناهار میخورم بعد از ظهر یه خرده کتاب میخونم تا عصر که آلنی میاد و من انگار انرژی دوباره میگیرم و تازه قسمت مهم روز برام شروع میشه اگه فرصت کنیم میریم بیرون اگه نه که تو خونه درس و زبان میخونیم و حرف می زنیم و حرف میزنیم. و کیه که ندونه کل آرامش زندگی کل حسهای خوب وقتیه که میشینی و با هم حرف میزنی وقتی نگفته حرف طرف مقابلت رو میفهمی وقتی حرف نزده کل حرفهات رو میدونه وقتی نگفته کل حسهات رو درک میکنه. روزهای کاری معمولا برنامه اینطوری ولی آخر هفته پیش آخر هفته ای بود که همه چیز بود همه چیز آرامش و حس خوب و تمیزی و کار مفید. پنج شنبه صبح زود باید میرفتیم آزمایش چکاپ سالانه رو میدادیم. برگشتیم صبحونه مخصوصمون رو آماده کردم (فکر کنم قبلاً گفتم ولی دوباره میگم تو یه ظرف کوچک نیمرو درست میکنم در حدی که سفیده بپزه و زرده عسلی باشه میزارم روی نون تست پنیر ورقه ای رو میزارم روش و یه نون تست دیگه و یه خرده تو فر یا تو ماهیتابه گریل میکنم که هم پنیر آب بشه هم نونها داغ بشه عاشقشم یعنی حتما امتحان کنید) بله بعد از صبحونه هر کی نشست پای درس و مشق خودش تا ساعت ۱۲ که هر دو وارد آشپزخونه شدیم همه چیز سرجاش بود و کلی انرژی مثبت جریان داشت این روزها با سبز شدن درخت حیاطمون منظره پنجره بزرگ آشپزخونه عالی شده. وسایل مورد نیاز غذا و سالاد رو در آوردیم و مشغول شدیم برای ناهار استانبولی گذاشتم با سالاد شیرازی با لیموی تازه ساعت یک کارها تموم شد دوباره نشستیم پای کارمون تا ساعت دو که غذا آماده شد و ناهار خوردیم. بعدش باز درس و بعد یه چرت بعد از ظهری بهاری وقتی که آواز پرنده ها میاد وتو غرق لذت میشی. عصر چایی خوردیم و باز درس خوندیم و قبل از غروب رفتیم پیاده روی و باز کلی حرف زدیم و برگشتیم خونه پر از انرژی. جمعه از صبح برنامه همین بود ناهار ته چین گوشت و بادمجان پختیم با هم و وای که هر چی میخوردیم سیر نمی شدیم با روغن خیلی کم آماده کرده بودم و اصلا حس سنگینی نداشت هی دوست داشتیم باز بخوریم. عصرش باز رفتیم پارک و قدم زدیم بعدش که اومدیم سمت خونه دیدیم هنوز دوست داریم پیاده روی کنیم و از یه مسیر دیگه به راهمون ادامه دادیم و کلی از هوا و بوی گلها لذت بردیم. خب میبینین هیچ اتفاق خاصی نیفتاده آخر هفته هیچ برنامه تفریحی خاصی نداشتیم ولی به شدت حسمون خوب بود و مهم اینه. فکر میکنم دلیلش اینکه از هر چیزی دقیقا به اندازه بود شنبه که آلنی رفت سر کار و منم مشغول ارایه بودم و کلاس یکشنبه ام. دیروز تا ظهر خونه بودم ظهر رفتم دانشگاه و اول کلاس داشتم یعنی اینقدر حرف زده بودم و اینقدر توضیح داده بودم که دیگه ما نداشتم ولی هنوز ارایه ام مونده بود دیگه تا هفت جلسه تموم شد و راه افتادیم سمت خونه. چند وقتی بود گوشت مرغمون تموم شده بود و به خاطر اینکه سرمون شلوغ بود فرصت نمیشد یه جا بگیریم فریزر رو پر کنیم عصر رفتیم مرغ و ماهی گرفتیم و از صبح هم در حال شستن و بسته بندی و فریز کردن همینها بودم. بعدش هم هر دومون هوس استیک کرده بودیم رفتیم رستورانی که بیشتر وقتها میریم و صف بود و منتظر موندیم کلی تا میز خالی شد ولی خب عالی بود استیکش آبدار و نرم اومدیم خونه و دیگه دیر وقت بود گفتم گوشتها رو میزارم فردا خودم انجام میدم. کار گوشتها که تموم شد امروز بعدش میخواستم برم سراغ دذس ولی یهو اومدم تو اتاق خواب و کل کشوها و کمدها رو ریختم بیرون که لباسهای زمستانی روجمع کنم وتابستونی ها رو در بیارم الان هم که دارم متن رو مینویسم پالتوها و کاپشنها جمع شده ولی هنوز لباسهای تابستانی نرفته تو کشو و روی تختمون پر از لباس منم یه گوشه به زور جا گیر آوردم و دراز کشیدم

صبح وقتی پست پرید اصلا دیگه حس دوباره نوشتن نبود ولی به خاطر قولی که داده بودم نمیشد اصلا ننویسم.

آهان تا یادم نرفته سیل آذربایجان خیلی ناراحتم کرد واقعا من نمیدونم اون ماشینها کنار رودخونه چکار میکردن ولی صحنه هابی که هست ... سخته واقعا سخته خدا همشون رو رحمت کنه و به خانواده هاشون صبر بده و به بزرگان مملکت هم درایت و کاردانی بده ان شالله. گفتم بزرگان یاد یه چیزی افتادم یکی از همشهریانمون که از قضا بنده هم میشناسمش و کامل خانواده و اطرافیانش رو میدونم چه جور آدمهایی هستن رفته برای ا.ن.ت.خ.ا.ب.ات ثبت نام کرده یعنی دو تا فیلم دیدم نمیدونم باید گریه کرد یا خندید واقعا دوست دارم یه بار ازش بپرسم میشه بگی چرا؟؟؟ نه واقعا چرا؟؟؟؟


برچسب: نویسنده: هلیا بهرامی تاريخ: سه شنبه 29 فروردين 1396 ساعت: 6:26

صفحه بندی