شنبه صبح آلنی رفت سرکار منم وسیله های سفر رو جمع و جور کردم و خونه رو مرتب کردم عصر آلنی اومد رفتیم خرید برای مهمونی دوشنبه شب که دوستامون رو دعوت کرده بودیم. شام رو هم بیرون خوردیم و اومدیم خریدها رو جابجا کردیم و راجع به یه سری موضوعات هم حرف زدیم. یکشنبه من کارهای مهمونی رو شروع کردم خونه رو گردگیری و جارو زدم رفتم خرید گوشت دنبال سبزه بودم برای سفره هفت سین که پیدا نکردم و اومدم خونه گوشتها رو شستم و بسته بندی کردم. آلنی اومد رفتیم خرید میوه و سبزیجات برای هفت سین هم سنبل گرفتیم اومدیم سفره هفت سین چیدیم. گفته بودم که دوست دارم خونه خودمون هم هفت سین بچینیم ولی چون سال تحویل نبودیم بعد از برگشت آلنی پیشنهاد داد که بچینیممیوه ها رو شستیم و شام خوردیم. دوشنبه صبح بیدار شدم کار بانکی داشتم رفتم انجام دادم بعد یه خرید کوچولو برای خونه داشتم رفتم و جای پارک گیر نمیومد و کلی ماشین رو دورتر پارک کردم و توفیق اجباری تو هوای عالی پیاده روی کردم بعدش هم رفتم آرایشگاه و تا کارهام تموم بشه بیام خونه ساعت یک و نیم بود و برای شام هم ده نفر مهمون داشتم رسیدم سریع غذاها رو بار گذاشتم جمع و جور نهایی کردم آشپزخونه رو بعدش رفتم دوش گرفتم اومدم سوپ شیر رو آماده کردم موند فقط شیرش که باید بعد اومدن مهمون ها اضافه میکردم. سالاد و سس رو آماده کردم سبزی پاک کردم و شستم بعدش رفتم نیم ساعتی دراز کشیدم تا آلنی بیاد که ساعت شش رسید میوه ها و وسایل پذیرایی و ظرفها رو آماده کردیم برنج رو هم آبکش کردم و کم کم مهمون ها اومدن پذیرایی کردیم و تا دیروقت بودن و تا جمع و جور کنیم بخوابیم ساعت ۲ شد.
سه شنبه صبح آلنی رفت سرکار و منم درگیر جمع و جور کردن خانه و وسیله های سفر بودم وسطش یه سری کارهای درسی هم انجام میدادم. سه شنبه عصر رفتیم یه سری وسیله که به مامانم قول داده بودم رو خریدیم و واقعا خسته بودیم به خاطر همین تصمیم گرفتیم صبح عجله نکنیم و هر وقت بیدار شدیم راه بیفتیم. چهارشنبه ساعت نه و نیم بیدار شدیم وسایل صبحونه رو آماده کردم برای تو راه وسیله ها رو هم گذاشتیم تو ماشین و ساعت یازده راه افتادیم. هوا عالی بود و جاده هم نسبتا خلوت بود. تو راه برنامه های سال جدید رو ریختم برنامه زندگی و اهداف درسی و کاری و مالی و ... و یه سری تصمیمات هم برای سال جدید گرفتیم. عصر رسیدیم تبریز و همه منتظرمون بودن و مهمتر از همه خواهرزاده که کلی با دیدنمون خوشحالی کرد. یه خرده استراحت کردیم و آماده شدیم برای مهمونی شام که خونه داییم دعوت بودیم. بقیع فامیل همه بودن و کلی خوش گذشت و آخر شب اومدیم خونه برای فردا شب همه خونه مامانم دعوت بودن و مسیولیت آشپزی به عهده من بود کامل مامانم و خواهرم هم بقیه کارها رو انجام دادن وسط کارها هم میرفتم با وروجک بازی میکردم هی میومد به غذاها هم سر میزد ساعت ۴ اینا با آبکش کردن برنج دیگه کارم تموم شد خیالم راحت شد. دوش گرفتم و آماده شدم تا مهمون ها بیان یه سری مهمون ها زودتر اومدن و نشستیم به گپ و گفت دیگه بقیه هم رسیدن پذیرایی کردیم و شام رو هم خوردیم و کلی مهمون ها کمکمون کردن برای ظرفها و جمع و جور کردن و دیگع نزاشتن من کاری بکنم.فردا ظهرش خونه خاله دعوت بودیم و باز هی بگو بخند بود.
شنبه صبح دیر بیدار شدیم و حسابی خستگیمون در رفت. بعدش هم کلی با خواهرزاده ام بازی کردم و سلفی گرفتیم و اینسری کاملا رفتارهاش بزرگتر شده بود هر سری که میخواستن برن خونشون میومد بغلم سفت بغلم میکرد بعدش هم بوس میکرد و میرفت با بقیه اینطوری نبود فقط با من حتما خداحافظی میکرد کلی با هم رقصیدیم و موقع رقص یه ذوقی میکنه که دیدنیه. اینقدر راحت و خوب احساساتش رو نشون میداد که کلی غبطه خوردم به دنیای زیباشون. با آلنی رابطه اش خیلی بهتر از قبل شده بود و کلی کنارش مینشست و بازی میکرد. مقاومت زیادی در مقابل خوابیدن داره و تا جایی که کوچکترین انرژی داشته باشه در حال بازی و اینور اونور رفتنه حالا من نمیگم به کی رفته دیگه خلاصه حسابی انرژی میداد بهم.
یکشنبه از صبح رفتیم باغ با داییم اینا بازی کردیم و هوا عالی بود عالی آسمون آبی با ابرهای خوشگل. کباب خوشمزه خوردیم و عصر وسیله ها رو جمع کردیم و به محض اینکه سوار ماشین شدیم بارون شروع شد شب ادامه داشت و صبح بیدار شدیم و برف همه جا رو سفید پوش کرده بود ولی باید راه میفتادیم سمت تهران. و خب تبریز هم نبودیم دیگه از زادگاه داشتیم راه میفتادیم دیگه صبحونه خوردیم و راه افتادیم. برف زیبا بود وسط راه تو یه جای خلوت یهو یکی از برف پاک کن ها از کار افتاد و شانس آوردیم دقیقا همونجا یه جایی بود که نگه داشتیم ولی یه سگ گنده بود که اومد کنارمون وایساده بود که دست از پا خطا نکنیم هوا سرد برف شدید و نمیتونستم پیاده بشیم همونجا یه سرد خونه بود دیدیم چند نفر توش هستن رفتیم اونجا و کمک خواستیم ازشون من که اصلا نمیتونستم پیاده بشم دو نفر اومدن کمکمون و یه خرده بررسی کردن تا مشکلش رو پیدا کردن یکیشون رفت و برامون سیب آورد تو اون حال اسنرس و نگرانی که داشتیم این کارش عجیب بهم آرامش داد بعدش هم کلی توصیه های ایمنی بهمون کردن که زنجیر چرخ داشته باشین آروم برین انگار که مثلا داری یه فرد از خانواده ات رو بدرقه میکنی. همین که میگن آذری ها مهمون نوازی دیگهمشکل رو حل کردن و راه افتادیم. یه جایی خسته بودیم و نگهداشتیم هردومون خوابیدیم ناهار هم کتلت مامان پز داشتیم. بعدش هم چایی هل و دارچین بسی خوشمزه خوردیم. برف قطع شده بود ولی بارون ادامه داشت ترافیک بود بعضی جاها و بیشتر از همیشه طول کشید مسیر. باز یه جایی آلنی خسته بود که اینسری دیگه من خسته نبودم و جابجا شدیم و به مسیر ادامه دادیم. ترافیک جاده رو آنلاین چک میکردیم و دیدیم ترافیک زیاده از یه جایی انداختیم تو جاده قدیم که خلوتتر بود و یه شهرهایی هم که تا حالا اسمشون رو شنیده بودیم از داخلشون رد شدیم و کلی راجع به هر کدوم صحبت کردیم. بر اساس نقشه ترافیک اتوبان همچنان ادامه داشت تصمیم گرفتیم بریم کرج یه جایی شام بخوریم که یه خرده خلوتتر هم بشه آلنی خیلی وقت بود میخواست مهرشهر رو بهم نشون بده رفتیم اونجا واقعا قشنگ بود هم بافت کلی و هم خونه هاش قطعا اگه مشکل دوری نبود برای زندگی روش فکر میکردیم حتی هنوز هم میگیم که اگه بعداها محل کارمون جاده کرج بود بریم اونجا خلاصه گشتیم و یه جا رفتیم شام خوردیم و اومدیم سمت خونه ترافیک کمتر شده بود یازده رسیدیم خونه من که پیشنهاد دادم وسیله ها رو بزاریم باشه تو ماشین ولی آلنی زحمت همه رو کشید و آورد و همه رو گذاشتم یه گوشه از خونه و لالا
و بدین گونه تعطیلات و سفرهای نوروزی به پایان رسید امسال تعطیلات خیلی سریع گذشت به نظرم ولی خدا رو شکر خوب بود هم تهران بودیم و هم دو تا سفر رفتیم.
شما چکار کردین؟ خوش گذشت دوستان؟.
برچسب:
نویسنده: هلیا بهرامی
تاريخ: سه
شنبه
29 فروردين
1396 ساعت: 6:26