خرید بک لینک

صدای بارون داره میاد بارون بهاری زیبا

موسیقی ملایمی داره پخش میشه

چایی با شیرینی دانمارکی روی میز

خونه به شدت مرتبه هر چیزی همونجایی هست که باید باشه و آرامش و انرژی عجیبی تو خونه جریان داره.

من نشستم کنار آلنی دقیقا همون جایی که باید باشم حرف میزنیم و نقشه میکشیم برای آینده.

امروز یه حس آرامش عجیبی داشتم . دیروز یکی یه حرفی بهم زد که واقعا فکرم رو مشغول کرد بهم گفت از وقتی کارت رو کمتر کردی حس میکنم جوونتر شدی. تلنگر خوبی بود که قدر این روزها رو بیشتر بدونم. دیروز رفتم و دو باره موهام رو کوتاه کردم کوتاهتر از سری پیش مدل سری پیش رو بیشتر دوست داشتم ولی اینم تنوع خوبیه

دیشب مهمون داشتیم یکی از دوستان دوران دانشگاه بود که چند وقت پیش زنگ زدن که همدیگه رو ببینیم و چون خیلی وقت بود دعوتشون نکردیم گفتیم بیاین خونه ما. این دوستمون یه بچه تقریبا یک سال و نیم دارن. راستش مهمونی با اینکه مشکلی نداشت ولی به هیچکدوم مون انرژی مثبتی نداده. این دوستمون تو زمینه کاریمون جز آدمهای قوی هست و واقعا باهوشه ولی تو زندگی مشترک مشکل داره یعنی به شدت آدم تک بعدی هست و با اینکه خیلی مثبت و مودب هست ولی خب کلا تو روابط مشکل داره. روز قبلش من داشتم از دانشگاه برمیگشتم که خانمش زنگ زد که یه چیزی میخوام بگم به آلنی نگو ولی ما فردا شب نمیتونیم بیایم صداش گرفته بود و معلوم بود کلی گریه کرده. نگران شدم گفتم چی شذه؟ گفت دعوا کردیم با هم. گفتم کمکی از دستم بر میاد گفت نه فقط خواستم بهت خبر بدم که منم گفتم آن شالله که تا فردا حل میشه و میاین و گفتم فردا صبح باهات تماس میگیرم. دیروز از صبح تصمیم داشتم برم بیرون به یه سری کارها برسیم از صبح رفتم و تقریبا تا ساعت یک کارم طول کشید رسیدم خونه زنگ زدم بهش که جواب نداد ولی مسیج زد که الان جایی هستم نمیتونم صحبت کنیم شب میبینمتون. قرار بود برنامه شون عوض شد خودش هم خبر بده بهم که نداده بود تا من زنگ زدم هم مسیحی گفت و تازه باز دو پهلو بود چون کلی تاکید کرده بود که کسی نفهمه من بهت زنگ زدم و اینا گفتم شاید کنار شوهرش داره فیلم بازی میکنه وگرنه که جواب میداد دیگه خلاصه دیگه من تازه پا شدم کارهای شب رو شروع کردم همه کارها رو هم با تردید پنجاه پنجاه جلو میرفتم چون خونه همه چیز آماده بود نگرانی نداشتم فسنجون و خورشت کرفس گذاشتم با سالاد و دیگه تا هفت همه چیز آماده بود. بعدش نشستیم منتظر مهمون ها و چون دیر شده بود گفتیم نمیان دیگه یه بار هم آلنی زنگ زد که جواب ندادن و خلاصه ساعتو نیم رسیدن. از بچه شون نگم که به شدت همه چیز رو پرت میکرد و من هر لحظه نگران بودم که چیزی که پرت میکنه سمتم بخوره تو چشم. هر چیزی میخورد تو دهنش جمع میکرد بعد یهو همه چیز رو میریخت بیرون و به شدت شیطون وای یعنی خونه عین میدان جنگ شده بود اینقدر بهم ریخته بود همه چیز. باورم نمیشد بدتر از اون اینکه صندلی ها هم کثیف شده بود و من واقعا نمیدونستم چکار باید بکنم. مامانش تلاش میکرد تا حدی کنترل کنه ولی خب خیلی تاثیری هم نداشت وسطاش خودم یه خرده با بچه بازی کردم تا آروم بشه و خب بهتر بود اون موقع و خب جالبیش این بود واسم که مامانش هیچ اسباب بازی براش نیاورده بود و خب تو خونه ما هم چیزی نبود به جز چند تا عروسک که اونا هم براش جذاب نبود. کلا خیلی تلاش نمیکردن بچه رو سرگرم کنن یادم باشه بعدا اگه بچه دار شدیم حواسم باشه خودم جایی میرم اینطوری نباشم. یکی دیگه از دوستامون هست اینقدر خوب بچه رو سرگرم میکنه که عالیه هر جا ببینه داره شلوغی میکنه از کیفش اسباب بازی در میاره و بچه رو کامل سرگرم میکنه. خلاصه ساعت یک که مهمون ها رفتن یه خونه که یه تمیزکاری اساسی میخواست بود با ما. دیدم اصلا نمیشه بیخیال شد دست به کار شدیم مرتب سازی ها رو انجام دادیم گردگیری اساسی کردم دوباره و کف رو هم جاهایی که کثیف شده بود رو تمیز کردم ولی چون دیروقت بود جارو رو نمیشد کاریش کرد خوابیدیم. صبح بعد از صبحونه آلنی زحمت جارو رو کشید و خونه شد مثه قبلش البته با یه سری تلفات که دیگه نمیشد کاریش کرد. خب من خودم که اصلا به روی خانمش نیاوردم حرفهای روز قبلش رو و کلا انگار نشنیده بودم ولی از حرفهایی که زده میشد و سوالاتی که میپزسیدن تا حدی میشد حدس زد مشکلاتشون چیه. مشکلاتی که تقریبا اکثر ژندگیهای قراردادی دارن وظیفه من وظیفه تو، پول من پول تو و... راستش نمیدونم چون از اول زندگیمون تو اون فضاها نبوده برام خیلی غیر قابل تحمل میرسه یاا اینکه نه واقعا اگه تو همچین زندگی بودم قطعا به مشکلات اساسی میخوردم. خلاصه اینکه شب هم کلی خسته بودیم و هم خونه زیر و رو شده بود ولی خدا رو شکر مرتب کردن خونه همون موقع حالمون رو خوب کرد.

امروز عصر خواستیم بریم بیرون و هوا هم ابری بود تا نشستیم تو ماشین رعد و برق و تگرگ و بعدش هم بارون شدید شروع شد اول گفتیم برگردیم ولی دیدیم تا از ماشین بریم تو هم خیس میشیم گفتیم حداقل بریم یه دوری بزنیم رفتیم رسیدیم جلوی شیرینی فروشی بارون نم نم شده بود و هوا عالی بود گفتیم بریم پارک قدم بزنیم باز یه نیم ساعت بعدش بارون شدید شد رفتیم کتاب فروشی که اونجا بود یه گشتی زدیم و کتاب کودک گرفتیم چند تایی برای هدیه به بچه ها برگشتیم خونه و باز رسیدیم دم در بارون شدید شده بود و همچنان ادامه داره.

خدایا شکرت.

برچسب: نویسنده: هلیا بهرامی تاريخ: جمعه 8 ارديبهشت 1396 ساعت: 16:21

صفحه بندی