از صبح دارم درس میخونم و امروز خوب پیش رفته و تا الان به برنامه امروزم رسیدم. هفته بعد گزارش آماده شده رو تحویل استادم میدم که نظرش رو بگه و به نظرم این مدت که با استادم جلسه نداشتم کارم بهتر جلو رفته. باید فکر بکنم برای پربار کردن جلساتم و با عجله کار نکردن و سر فرصت فکر کردن و جلو بردن کار. امید است که استادم هم یه خرده درک کنه که این سیستم برای من بهتر جواب میده
پاشدم یه چیزی بخورم یه سیب برداشتم و گاز زدم یه لحظه حس کردم وسط پاییز رها شدم وسط پاییز سالهای دور سالهای مدرسه دوره لیسانس یا حتی سالهای بعد. هر زمانی بود زمان حال نبود یه پاییزی در یه زمان دیگه بود. همینطور که سیبم رو گاز میزدم و مزه مزه میکردم ذهنم برای خودش سیر کرد رفت و رفت از زندگی و مکان زندگی و غربت و ... از غربت رسید به تناقضهای ذهنم به صحبتی که پریروز با آلنی داشتیم به اینکه چقدر از زندگیمون خودمون هستیم چند درصد زمانها خود خود واقعیمون هستیم بدون هیچ ترسی. یهو یاد مکالمه صبح با یه نفر فتادم بعضی وقتها حس میکنم دیگه حوصله توضیح ندارم بهشون حوصله گفتن دلایلم رو ندارم چون تو یه مواردی درک نمیشم حتی حوصله یادآوری تضاد بین حرفهای خودشون رو هم ندارم.
هفته پیش دو تا از دوستان صمیمی از کانادا اومده بودن بیرون رفتیم و کلی حرف زدیم از همه جا.روز خوبی بود. بیان خوشحالی من از دیدن دوستانم در یک سوال خلاصه میشه همه دوستاتون رفتن شما چرا نرفتین! بعضی وقتها هم که میگن شما فقط موندین برین دیگه. این روزها سکوت میکنم و لبخند میزنم ولی درونم آروم هست هر دو آروم هستیم و خوشحال حتی با اینکه روزها مون شاید یه خرده بهم ریخته باشه حتی اگه الان یه گوشه پذیرایی کارتن وسیله های جمع شده هست و یه سمت اتاق کار پر از کارتنهایی که باید به تدریج پر بشن و به کارتنهای گوشه پذیرایی اضافه بشن. همه چیز شلوغه ولی ما آروم هستیم آروم و شاد. داریم تلاش میکنیم رها بشیم از قفسی که عرف و جامعه و خودمان ساخته ایم راهی دراز و سخت در پیش داریم ولی مطمین هستیم به راهی که داریم میریم و همین کافیه برای آرامش درونی.
برچسب: رهایی,
نویسنده: هلیا بهرامی