سلام سلام صد تا سلام به دوستان خوبم
ببخشید که باز منتظرتون گذاشتم عرضم خدمتتان که منتظر همچین شنبه ای بودم
آخر هفته ای که گذشت خیلی سورپرایز گونه مهمون داشتیم و چقدر هم چسبید. داداشم یه کار اداری داشت تهران دوشنبه شب آخر وقت گفت این هفته یا هفته بعد هر کدوم براتون راحتتره بیام تهران منم گفتم همین هفته بیا و به مامان و بابا هم بگو با هم بیاین گفت بابا قبول نمیکنه میگه کار دارم گفتم اکی حالا فردا خودم هم صحبت میکنم. سه شنبه صبح به مامانم زنگ زدم گفت من مشکلی ندارم با بابا صحبت کن اگه اکی باشه میایم منم در نقش یه دختر لوس بابایی زنگ زدم که چرا خیلی وقت نیومدین و حواسم هست امسال اصلا نیومدین الان هم خونمون عوض شده و باید بیاین مکالمه ساعت نه و نیم بود و ساعت یک داداشم زنگ زد که سه تایی راه افتادن. بعد از ظهر جلسه داشتم رفتم و یه خبر بد هم شنیدم که راستش یه خرده ذوق و شوقم رو از دست دادم و همش نگران بودم بیان و من چون فکرم مشغول خوش نگذره آلنی عصر اومد و گفت بیخیال الان فقط به این فکر کن خوش بگذره بهمون. رفتیم خرید کردیم و ساعت شش بنده تازه شروع کردم به شام پختن تا مهمون ها برسن شام هم آماده بود اول کیک و چایی خوردیم بعد هم شام خوردیم و بعدش هم خواب. چهارشنبه آقایون رفتن دنبال کارهاشون من و مامانم هم نشستیم به حرف زدن و تو همون حین باید چند تا جلسه رو هماهنگ میکردم که بگذریم از اسنرسی که بهم وارد شد از دست این بچه های پروژه کلا اعصابم رو داغون کردن تا بالاخره نزدیکیای ظهر کارها رو روال افتاد. همون موقع هم یه خبر خوب بهم رسید که کل اون خبر بد روز قبل رو از بین برد دیگه ناهار خوردیم دوتایی و عصر هم بقیه برگشتن چایی و میوه خوردیم کارهای شام رو انجام دادم و رفتیم بیرون یه خرید خرید کردن مامانم اینا و برگشتیم شام خوردیم. پنج شنبه صبح من جلسه داشتم سریع صبحونه خوردم و راه افتادم برگشتم دیدم آلنی کل خونه رو عین دسته گل کرده مامانم هم نشسته بود کلی گردو شکسته بود برامون ذوق زده شده بودم کامل برای ناهار سوپ گذاشتم و بقیه کارها رو هم انجام دادم و برای شام ته چین مخصوص بار گذاشتم. مامانم و آلنی هم مشغول رسیدگی به گلها شده بودن گلدونه ایشون رو عوض کردن و کلی خوشگل شدن ناهار خوردیم و بابا و داداشم هم رسیدن باز چایی و میوه و ته چین رو گذاشتم برای دم و رفتیم پارک ساعی قدم زدیم و تخمه خوردیم که بسیار چسبید اومدیم بوی خوش ته چین تو خونه پیچیده بود سفره رو پهن کردیم و اول برای سرایدارمون غذا کشیدم آلنی داد بهش یه پسر جوون بسیار مودب اهل افغانستان و تنها زندگی میکنه کلی هم تو این مدت کمکمون کرده. بله شام خوشمزه رو خوردیم و مگه بعدش میتونستیم تکون بخوریم ولی دیگه پاشدیم جمع و جور کردیم و تا دیروقت نشستیم به گپ و گفت و یهویی بابام یه پیشنهاد هیجان انگیز داد و در طی یک اقدام انتحاری برای اواسط آذر بلیط برای یه سفر توپ یک هفته ای تهیه شد دیگه از هیجان مگه خوابمون میبرد دیگه خوابیدیم صبح زود بیدار شدیم آلنی رفت نون تازه بگیره منم مشغول آماده سازی کتلت برای ناهار تو راه خانواده شدم هی بابام اومد گفت بیا بشین چرا خودت رو اذیت میکنی آخه هی من گفتم بابا کاری نداره ساعت یازده اینا راه افتادن و بعدش خونه بمب ترکیده بود چون صبح با عجله کار کرده بودم آلنی رفت سراغ رختخوابها منم آشپزخونه و پذیرایی رو جمع کردم و آلنی هم آخر سر جارو زد و یک ساعت همه جا تمیز و مرتب شد بعدش نوبت رسید به نصب یه سری قاب عکس و تابلو وای هر کدوم که نصب میشد کلی ذوق میکردیم کلی از عکسهای قابها رو عوض کردیم و خیلی انرژی بخش بود
یه چیزی هم بود که منتظر بودم تموم بشه بعد براتون تعریف کنم
فکر کنم برای همه پیش میاد که بعد از یه مدت استفاده از یه وسیله ای به دلیل تغییر سلیقه شخصی تغییر مد و خیلی چیزهای دیگه اون وسیله براتون جذاب نیست و حتی شاید بعضی وقتها دوست دارین از دستش خلاص بشین یکی از این وسیله ها برای ما میز تی وی بود که خب خیلی دوستش نداشتیم. قبل از اسباب کشی اینسری تصمیم گرفتیم عوضش کنیم رفتیم چند تا مدل دیدیم و قبلی رو هم گذاشتیم برای فروش یه مدل رو پسندیده بودیم و قرار بود بریم روز بعد سفارش بدیم عصر اومدیم خونه و یهو یه ایده ای به ذهنم رسید و به آلنی گفتم استقبال کرد ولی خب در عرض نیم ساعت اون ایده اولیه هی پخته تر شد و شد یه چیز جالب دست به کار شدیم سریع و اولین تغییری که دست خودمون بود رو اجرا کردیم و یه قسمت میز رو باز کردیم و کلا حذف شد و باقیمانده دلنشینتر شده بود. فرداش رفتیم دو تا باکس سفارش دادیم باکسها رو تحویل گرفتیم و رنگ دلخواه مون رو زدیم اومدیم خونه جدید هر کسی که میز رو میدید کلی تعریف میکرد و ما کلی ذوق زده میشدیم و تقریبا هیشکی باورش نمیشد همون میز قبلی مون هست دیروز پیاده سازی قسمت آخر ایده مون بود که نصب شلف مون بالای میز تی وی بود و وقتی تموم شد هر دوکلی ذوق زده بودیم از اینکه با یه هزینه خیلی کم میزمون تبدیل به چیزی شده که اصلا کسی باور نمیکنه کار خودمون باشه حالا باز کردن این شلف از خونه قبلی هم داستانی داره برای خودش به خاطر همینم تا الان طول کشید تا بیاد جای جدیدش تو این خونه نصب بشه تجربه خیلی جالبیه ساختن ایده خودت پیشنهاد میکنم حتما امتحان کنید وکلی ذوق زده بشین نترسید از خراب شدن چیزی که آرزوی تغییر دادنش رو دارین. الان میز تی وی تبدیل به یه عنصر دوست داشتنی تو خونمون شده به زودی میخوام یه عکس قبل و بعد هم ازش بذارم فقط بین اینکه اینجا بذارم و بعد از یه مدت برش دارم یا اینکه کلا بزارم اینستا شک دارم. نظر شما چیه؟
برچسب:
نویسنده: هلیا بهرامی
تاريخ: سه
شنبه
2 آبان
1396 ساعت: 10:00