این روزها شلوغ هستند مثه خیلی از روزهای گذشته ولی ما همون مارال و آلنی گذشته نیستیم این روزها هردومون حس میکنیم در اوج روزهای شلوغمون ما عین قبل نیستیم
ما بزرگ شدیم
ما بهتر این روزها رو مدیریت میکنیم
ما این روزهای شلوغ شاد هستیم
ما این روزها آروم تر از قبل هستیم
ما این روزها داریم خودمون رو بیشتر میشناسیم
ما این روزها یاد گرفتیم سختی های که برای رسیدن به هدف مون داریم را از ته دل زندگی کنیم از ته دل انجامشون بدیم و خسته نشیم غر نزنیم
ما این روزها یاد گرفتیم خودمون باشیم خود واقعی مون و بهش احترام بگذاریم
ما این روزها صدای خنده هامون وسط کلی شلوغی های خونه بلند و از ته دل هست
ما این روزها داریم به تنهایی سختی ها و خستگی ها را به دوش میکشیم.
نمیدونم این تغییرات همون تغییرات سی سالگی هست یا نه ولی هر چیزی که دلیلش باشه خوشحالم که رشد کردیم.
آخر هفته به خاطر کار بانکی یه سفر یک روزه داشتیم و خیلی خوب بود کلی تجدید قوا کردیم. دیروز یه سری از وسیله ها رو که باید با ماشین خودمون میبردیم رو بردیم گذاشتیم انباری خونه جدید منتظریم کابینت ساز کارش تموم بشه ولی خب فکر میکنم احتمال بدقولی شون بالاست و بعید میدونم تا آخر هفته ای که گفتن کارشون تموم بشه و خونه رو تحویل بدن از اونور قرار شده خونه فعلی را تا اول مهر تحویل بدیم توکل به خدا ببینیم چی پیش میاد من فعلا دارم وسیله ها رو خرد خرد بسته بندی میکنم. داریم تلاش میکنیم یه فنگ شویی هم بکنیم قبل از اسباب کشی و کلی وسیله گذاشتیم کنار که رد کنیم بره. حالا از اونور فنگ شویی میکنیم از اینور بنده هی دارم تو سایتها میچرخم و خرید میکنم کلی سفارش در راه دارم الان که البته خونه جدید بدستمون میرسه ایشالا.
تا اینجا رو صبح نوشتم الان عصر شنبه است آلنی که از سرکار اومد باز یه سری دیگه از وسیله ها رو بردیم اونور از قبل بسته بندی کرده بودم و آماده بود سریع رفتم چند تا میوه گذاشتم تو کیسه که تو راه بخوریم حالا نه که فکر کنید چند ساعت قرار بود تو راه باشیم ها در مواقع غیر ترافیک کلا ده دقیقه بیشتر فاصله نیست ولی خب میخواستم از زمان استفاده بهینه بکنم. (دقت کردین مارال داره کم کم برمیگرده به روزهای اوجش) تو راه آهنگ گذاشتم و میوه خوردیم تو ترافیک یکی از این کودکان کار اومد دستمال کاغذی میفروخت سریع براش میوه جدا کردم که بدم اولش تشکر کرد و قبول نمیکرد اینقدر که عزت نفس داشت ازش خواهش کردیم که بگیره و بخوره و اونم در نهایت گرفت. رفتیم وسیله ها رو گذاشتیم برگشتیم خونه سریع برنج رو گذاشتم و اومدم نشستم پشت لپ تاپ برای آماده سازی گزارشی که فردا باید به استادم تحویل بدم یهو صدای کلاغ ها اومد که خبر از نزدیکی پاییز دل انگیز داشتن حس خوب یعنی همین لحظه که بوی پاییز همه جا پیچیده یعنی یه تغییر خوب. هی تو ذهنم اون لحظه ای که اسباب کشی تموم شده کل وسیله ها توخونه جدید مرتب چیده شده بعد نشستم به خونه نگاه میکنم و کیک و قهوه میخورم رو تصور میکنم و هی قند تو دلم آب میشه
روزهای خوبی در راه هست
شاد باشین دوستان خوبم.
برچسب:
نویسنده: هلیا بهرامی