خرید بک لینک

خب رسیدیم به وسط هفته و برای من یه هفته پربار و پر انرژی بوده تا اینجا امیدوارم برای همه دوستان همینطور باشه.

یکشنبه عصر با استادم جلسه داشتم و خدا رو شکر داریم به تفاهم میرسیم کم کم یه مدت بود کلا فشار زیادی میآورد و بازدهی من رو پایین آورده بود الان ولی دیگه تقریبا کارها رو غلطک افتاده. هم استادم از موضوع جدیدی که که دارم روش کار میکنم خوشش اومده هم خودم با انرژی بیشتری کار میکنم. دیروز هم خوب بود دو سه ساعتی حرف زدیم و بررسی کردیم دانشجویان دیگه هم نیومده بودن و دیگه با خیال راحت مقالاتی که خونده بودم رو بررسی کردیم.

اما برای دوشنبه صبح یه برنامه هیجان انگیز داشتم صبح بیدار شدم دوش گرفتم صبحونه خوردم بعدش آماده شدم و راه افتادم سمت قرار. قبلش هم یه قورباغه رو قورت دادم راستش از وقتی خونه جدید اومده بودیم به دلیل اینکه مدل رمپش کلا یه خرده سخت بود خودم ماشین رو بیرون نبرده بودم دیروز دیگه گفتم باید انجامش بدم کلا در مقابل هر تغییری در مورد رانندگی مقاومت دارم بعدش هم کلی به خودم میخندم خلاصه رفتم سمت محل قرار و دوستم قبل از من رسیده بود و اینقدر راحت بودم که انگار نه انگار بار اولی بود که همدیگه رو میدیدیم کلی صحبت کردم اینقدر چهره مهربون و دلنشینی داشت که بنده حس یه دوست قدیمی مهربون بی نظیر رو داشتم که بعد از کلی مدتها دیده بودمش و دلتنگش بودم زمان رو که نفهمیدم چطوری گذشت ولی دیگه وقت رفتن شده بود و باید میرفتیم آهان یه هدیه خوشگل و یه هدیه خوشمزه هم از دوستم گرفتم که عالی بود از دیروز هی دوست دارم چایی بخورم اینکه دوست مجازی اینقدر تو رو بشناسه که بدونه به چی علاقه داری حس شیرینی خوردنشون رو برام چندین برابر میکنه از همینجا از دوست خوبم تشکر میکنم خیلی خوش گذشت☺کلی انرژی گرفتم از این قرار و با کلی حس خوب از دوستم جدا شد

خب بعد از خداحافظی رفتم هایپر برای خرید و تو خلوتی فروشگاه راحت قدم زدم و خرید کردم مدتها بود تنهایی خرید نرفته بودم قسمت خریدش عالی بود ولی بعد از دو ساعت قدم زدن و خرید رسیدم خونه و نوبت جابجایی خریدها رسید ماهی و مرغ گرفته بودم و کلی شستشو و بسته بندیشون طول کشید ولی دیگه تا آلنی بیاد کارها تموم شد بعدش هم مشغول آشپزی شدم. این کارها البته یه خوبی داشت بعد از مدتها ساعت ده و نیم از خستگی بیهوش شدم البته مغزم هنگ کرده بود و سه بار شب بیدار شد چون فکر میکرد باید صبح شده باشه دیگه اولیش هم ساعت دوازده و نیم بود به زور دوباره میخوابوندمش هر سری.

یه چیزی رو هم بگم رو دلم نمونه

یکی از فامیلهای نسبتا دور آلنی اینا خیلی ریلکس برنامه ریخته بود برای خودش به همراه خانم وبچه دو ماهه اش که از این جمعه تا جمعه آینده بیان خونه ما چرا ؟ دلیلش رو بگم که هلاک میشین مثه من. چون خانمشون این مدت بچه داری خسته شدن و نیاز به استراحت و سفر داشتن این رو خودش گفتا من نمیگم. حالا ما کجای پیاز بودیم شرایطمون رو براشون توضیح دادیم که بنده پروپوزال دارم و سر کار میریم و... گفتن اشکالی ندارد ما حالا صبح تا عصر هستیم تا شما برگردین از سرکار بریم تفریح یعنی واقعا شاخ درآورده بودیم که کسی که ما تا حالا خونه اش رو ندیدیم و تا حالا سالی یکی دو بار تو این سالها خیلی ریلکس اومده چند روزی مونده خونمون و در حد هتل برخورد کرده الان با این توضیحات ما باز چطوری روش میشه بگه میایم.در راستای همون تصمیمات پست قبلی که گفتم بعد از کلی فکر و کلی تلف کردن زمانمون (واقعا تلف کردن زمان بود فکر کردن به این موضوع حالا آخرش میبینید) بله اول گفتیم بگیم مامان آلنی بیاد چون خودمون واقعا نمیتونستیم با این شرایط بعد گفتیم خب چرا آخه وقتی طرف پر روبازی درمیاره ما هم خودمون هم بقیه رو به زحمت بندازیم. خلاصه با کلی عذرخواهی و با ملایمت و با تشریح کل مسایل و... گفتیم متاسفانه اینسری نمیتونیم در خدمتتون باشیم و ایشالا در فرصتهای آینده برنامه هامون با هم اکی باشه و بیاین. یعنی تقریبا آلنی یه صفحه آ ۵ برای طرف پیام نوشته بود در جواب چی بگه خوبه طرف گفته: سلام اکی. یعنی واقعا چقدر آدمها پررو شدن آخه یعنی ما حق نظر دادن در مورد برنامه ای که برای ما ریختن رو نداریم. به آلنی گفتم حیف زمانی که گذاشتیم که ببینیم چکار کنیم وچه جوری بهش بگیم که ناراحت نشه و شرایطمون رو توضیح دادیم براش به این آدم یا کلا نباید جواب بدی یا اینکه خیلی ریلکس بگی هنوز هتلمون رو افتتاح نکردیم. آخه واقعا نمیدونم از کی خونه ما برای ریلکس کردن و استراحت آدمها شده و خودمون خبر نداریم. وضع مالیشون هم مشکلی نداره که نتونن یه سفر برن و هتل بگیرنا فقط انگار خونه ما از هتل پنج ستاره هم راحتتر بوده براشون. آخه من نمیدونم با بچه دو ماهه که زمان خواب و... مشخص نداره چطوری میشه بری خونه یه فامیل دور بمونی و هر چی بگن ما صبح زود باید بریم سرکار بگی اشکال ندارد شما برین ما هستیمالان هم مطمینیم که احتمالا میره و کلی تو فامیل پشت سرمون حرف میزنه ولی گفتیم جهنم اصلا بزار بقیه هم بدونن از این به بعد همچین درخواستی نداشته باشن. الان که بیان کردم بیشتر به وخامتش پی بردم خدا رو شکر من اینجا رو دارم چون راجع به این مسایل نه با خانواده نه با دوستانم صحبت نمیکنم. حالا شماها یه صلوات بفرستین که این آدم یهو جمعه زنگ نزنه بگه ما داریم راه میفتیم آدرس بدین والله با شناختی که ازش داریم اصلا بعید نیست باز تلاشش رو بکنه چون سال قبل یه همچین حرکتی زده همین آدم تو یه پستی نوشتم اگه خاطرتون باشه. ولی خب اینسری دیگه تنها راهش اینکه کلا جواب تلفنش رو ندیم و خلاص.

برچسب: پرانرژی, نویسنده: هلیا بهرامی تاريخ: پنجشنبه 11 آبان 1396 ساعت: 2:08

صفحه بندی