سلام به همگی
بازم این مارال بد قول اومد اصلا نمیدونم چرا اینقدر زمان داره سریع میگذره. منتظر چند تا خبر بودم که برسن و بعد بیام باهاتون تقسیم کنم کل خوشحالیم رو که فعلا تا یه جایی پیش رفتن و دیگه هنوز به نتیجه نهایی ن سیدن. این از اینا و از طرف دیگه روی یه دور تند که نه فوق تند قبل سفر هستم کلی کار برای سفر داریم که هنوز انجام ندادم و باید زودتر برم انجامشون بدم کارهای بلیط و هتل و .. رو هم بیشترش روداداشم بنده خدا زحمتش رو کشید اینقدر هم پروسه وقت گیری بود واقعا نمیدونم باید چکار میکردیم. یه بار هم به خاطر اضافه شدن تعطیلی دوشنبه برنامه سفر رو تغییر دادیم و بلیط رفتمون رو عوض کردیم ولی خب دو شب به سفرمون اضافه شد
کارهای پروپوزال نه خیلی خوب داره جلو میره و هنوز به استادم نگفتم عازم سفر هستیم ایشالا یکشنبه بهش میگم و دوشنبه هم سفرمون شروع میشه که میریم تبریز و سه شنبه از اونجا با مامانم اینا میریم استانبول پنج شنبه هفته بعدیش هم برمیگردیم تمام تلاشمون رو میکنیم چند روز سفر ذهنمون رو از همه دغدغه ها خالی کنیم و فقط خوش بگذرونیم امیدوارم که بتونیم.
تعطیلی این هفته رو هم رفتیم ولایت آلنی اینا و هنوز خستگی سفر تو تنمون هست اینقدر کم خوابیدم این روزها که دیشب حالت تهوع شدید داشتم و حالم خوب نبود تا صبح چند بار بیدار شدم و واقعا داشتم یخ میزدم از سرما با اینکه خیلی هم سرد نبود خونه و کلی هم لباس پوشیده بودم. رفتنی شب راه افتادیم و جاده به شدت شلوغ بود یعنی پشیمون شده بودیم هر دو خوابمون میومد و نوبتی رانندگی کردیم ولی خب من که کلا رانندگی نکنم هم نمیتونم بخوابم تو این شرایط فقط سعی میکردم آلنی رو بیدار نگهدارم ساعت سه شب رسیدیم صبحش هم طبق عادت هفت و نیم بیدار شدم دیگه خوابم نبرد شب بعدش هم دیر خوابیدیم و صبحش باز زود بیدار شدم و خلاصه که خستگی از تنم در نرفت اصلا . در طی یک اقدام عجیب هم رفتیم کلی گوشت خریدیم و دیروز عصر هم بعد تهران رسیدن مشغول شستشو و خرد کردن گوشتها شدیم و دیگه آخر شب نای بلند شدن هم نداشتم. ولی در عوض برای شام امشب یه کباب بره خوردیم و کلی کیف کردیم تو مایکروفر پختم و بوی کباب همه جا رو پر کرده بود و حسابی خستگیمون رو در کرد.
امروز یه جایی جلسه داشتم زیره کفشهام یه خرده سر بود منم اصلا حواسم نبود بعد از جلسه داشتم از شرکت مذکور میومدم بیرون پان رو پله لیز خورد و چند تا پله اومدم پایین تا خودم رو کنترل کردم بعد اصلا صدای برخورد کفشهام با هر پله اینقدر بلند بود که مطمین بودم نگهبانهای شرکت شنیدن ولی بدون اینکه به روی خودم بیارم و پشت سرم رو نگاه کنم خیلی ریلکس پا شدم و به مسیرم ادامه دادم خدا رو شکر به خیر گذشت ولی خودم کلی خندیدم یه خودم و عکس العمل که خواستم طبیعی جلوه بدم کلا
فعلا چیز دیگه ای به ذهنم نمیرسه فقط دیدم الان یه خرده وقت دارم گفتم زودتر بنویسم شاید قبل سفر هم فرصت نشه و اینطوری دیگه باید تعطیل میکردم اینجا رو
برچسب:
نویسنده: هلیا بهرامی